بهم می گفت:
یاد دانشگاه به خیر.
اون دختر اگه همون سالها ولم نميكرد تهش
دوسال دیگه ازدواج میکردیم و من الان یه دختر ناز چهار پنج ساله داشتم که هم عاشق مادرش بود و هم ذوق زندگی داشت.
گفتم بابا سخت نگیر اونم آدم بود شاید رفت دنبال زندگیش و فکر کرد که نمیتونه کنار تو اون زندگی ايده آل رو داشته باشه.
ادامه داد: بعد شش ماه برگشت قبولش نکردم. يهو متعجب پرسیدم که چرا قبولش نکردی؟
گفت: میدونی چیه؟
اون رفت دوراشو زد و بهتر از من پیدا نکرد و برگشت. ولی من دور نزده دوسش داشتم. سبک سنگین نکردم کا کجا بهتره که برم، من فقط اونو میدیدم.
اون منو گذاشت یه گوشه و رفت آدم بهتر پیدا کنه که اگر میکرد برنمیگشت انگار من فقط یکی بودم.
براش که ترجیحش نبود و صرفا میخواست که یکی باشه اون بودن به دردم نمیخورد و قبولش نکردم.
پرسیدم خب کی باخت؟
معلومه که اون.
گفت: نه من باختم..من همه باورامو دوست داشتنم رو سر اون آدم باختم.
اون احتمالا تا الان یکی بهتر از من پیدا کرده اما من هنوز بهتر از اون پیدا نکردم.
من جوونیمو سر اون آدم باختم.
Join us:
@Bullshit_post13

