امشب از دست پسرک عصبانی شدم و دعواش کردم. سرزنش هم کمی چاشنیاش بود. کمی بعد با حال زار اومد پیشم.
گفتم چطوری؟ گفت هیچی.
گفتم گریه کردی؟ گفت نه!
گفتم میخوای گریه کنی؟ بغضش ترکید.
آغوشم رو باز کردم و گفتم بیا بغلم. گفت مامان گند زدم. بلدش نیستم. گفتم اشکالی نداره. از اول شروع میکنیم.
بعد پله پله کمکش کردم انجامش بده.
تموم که شد گفت مرسی و ببخشید.
باز بغلش کردم و گفتم خواهش میکنم و تو هم ببخشید که من عصبانی شدم.
همینجوری که سفت چسبیده بود بهم گفت حق داشتی...
باز گفتم دیگه فراموشش کن. امیدوارم اردوی فردا خیلی بهت خوش بگذره و خاطرهانگیز شه.
بعد پسرک خوابید و من گریه کردم.
برای تو مینویسم عزیزدلم، #پسرکم ؛
اگه این متن رو روزی خوندی و امشب رو یادت اومد، بدون مامان زیر فشار بزرگسالی، صبرش رو گم کرده بود، اما با تمام توان سعی کرد باز هم برای تو «مادر کافی»ای باشه🫂❤️🩹
#مادرانه
18September 6, 2026 112 4