ممنون مهربانو جون که خاطره مو گذاشتی یک خاطره دیگه هم از پسرم یادم اومد بگم اگه خوب بود بذار.
اوایلی که اومده بودیم خارج از کشور با یه خونواده ایرانی آشنا شدیم و اون موقع پسرم ۸ سالش بود،یه روز اون خانم با دوتا دختراش اومده بود خونه مون تا عصر موندن ومسیر خونه ما تا خونه اونا اتوبوس نمیخورد ولی پیاده ۳۰ دقیقه ای باید میرفتی، خانمه گفت میشه از شوهرت خواهش کنی ما رو ببره،شوهرم تازه از کار برگشته بود وخسته،وقتی بهش گفتم گفت خسته م بهانه بیار ماشین ما صندلی بچه داره باز کردنش خیلی دردسر داره حالا اون بنده خدام چون بچه کوچک نداشتن از صندلی کودک سر در نمیاورد
منم برگشتم عذرخواهی کردم وبهش داشتم توضیح میدادم که صندلی کودک رو نمیشه باز کرد و اینا...نگو پسرم پشتم بوده وداشته حرفامو میشنیده یه دفعه گفت نه مامان باز کردن صندلی کودک اصلا سخت نیست من اونروز دیدم بابا خیلی راحت باز کرد فقط کافیه کمربند دور شو باز کنی
منو میگی اصلا موندم 😱😱😱
اون خانمه هم از رو نرفت وگفت خوب شد شاهد از غیب رسید پس به شوهرت بگو صندلی رو باز کنه مارو برسونه
شوهرمم مجبور شد اونا رو ببره ولی بعدش پسرمو یک گوشمالی حسابی داد که وقتی بزرگترا حرف میزنن دخالت نکنه.
#سوتی_های_زنونه
https://t.me/+Tm34_2A5zKEwhz3V
برای حمایت از ما سوتی هارو برای دوستانتون بفرستید😍♥️
83
31
16
5
2September 3, 2026 1.9K 4