مسخ!
آنچه کافکا ننوشت.
پردهی اول: خیابانها شلوغ است. اسمش را تازه شنیده؛ «آیتالله خمینی». نمیداند دقیقاً چه نظراتی دارد یا چه میخواهد، اما از هیجانی که در تنش تپیده میشود خوشش میآید. تازه دیپلم گرفته و کی حوصلهی کار دارد؟! بدو برویم «مرگ بر شاه» بگوییم.
پردهی دوم: «ای لشکر صاحب زمان، آماده...» همه جا پخش میشود. تازه عقد کرده، ولی مگر میشود به جنگ «دشمنان اسلام» نرفت؟ اولین پایگاه اسم مینویسد و اندکزمانی بعد، سوار اتوبوس میشود.
پردهی سوم: با آستین بالازده از دستشویی اداره دمپاییبهپا خشخشکنان میخزد. یک روز قبل از ۲۲ بهمن هم که کار فرمالیته است. آخر میدانید، هنوز هم وقتی با مشت گرهکرده «مرگ بر آمریکا» میگوید، هیجان ۲۵ سال قبل را حس میکند. تازه، اینبار شعار جدیدی هم هست که به گوشش آوای خوشی دارد؛ «انرژی هستهای، حق مسلم ماست!»
پردهی چهارم: جلوی دوربین صداوسیما سرش را بالا میگیرد و با شوق میگوید «این فلانفلانشدههای داعشی از آمریکا پول گرفتهان که فحش میدن! اگر زمان ما که در صف! نفت میایستادیم بودن چی میگفتن؟». در دلش گلوله را حقشان میداند.
پردهی پنجم: برای دومین ماه متوالی با کمردرد و پادرد خودش را به خیابان رسانده. صدای دوبسدوبس گوشش را اذیت میکند ولی با هر بار فریاد «بزن که خوب میزنی» جانی به تنش دمیده میشود. هیجان دوباره در خونش جاری است.
پ.ن: بیچاره گرگوری سامسا؛ طفلکی فقط سوسک شده بود!
July 29, 2026 7.9K 141