بر خود مینگرم
در آیینه زیباییات
که خونین از برکه آب مینوشم
وقطرات خون میچکد
در تو و پخش میشود به درونت
که خود را کاملا تنها میبینم
و هر بار تنهایی، سیاه تر
در پس زمینه زیستنم
عربی میرقصد
و خونآبه که میپیچد
و ماهی که میچرخد
و میتابد به مسیرم
که من میلولم
همچون لولیوشی
و فریاد میدارم،نوای زندگی را
مسیر که تنها مینماید
و من که تنها در مسیر
ماه که ادعا میکند
چه بر سر کلاغهای در راه آمده؟
درختها چرا مرده مینمایند
چرا مسیر وهم آلود است؟
باید چشمها را ببندم
مسیر دیدن نیاز ندارد
قدم میخواهد و پرش
و پرتاب به درون تو
به زیبایی
به عشق
و از پس قدم هایم
که مسیر قرمز میشود
ردِ حیاتم به جا میماند
رد تنهایی و درد
و حیاتی که در آن میروید
سبز میشود و حالا
زیبا مینماید
که تمام این مسیر
تاریک است
و سرخ و سبز و سفید
که من در آن سر میخورم
انگار که توست