با کشیده شدن دستی روی شونهاش و نشستن فردی کنارش، نگاهش رو از گوشیش برداشت و به پسری که با لبخند همیشگیش کنارش مینشست داد.
"چی نگاه میکنی؟" یونهو زمزمه کرد، سرش رو کمی جلو برد تا صفحهی گوشی پسر رو ببینه. روی صفحه یه عکس بود، عکسی قدیمی از دوران نوجوونیشون، دورانی که هنوز قدمهای رقصشون کامل هماهنگ نشده بود و آکنههای قرمز رنگ روی گونههای گردشون رو گرفته بود. دورانی که بدون استرس و نگرانی، میرقصیدن و شادی میکردن؛ زمانی که اوج لذت نوجوونیشون وقت گذروندن باهمدیگه، آهنگ گوش دادن با هندزفری قدیمی مینگی که همیشه به هم گره میخورد و خوردن خوراکیهای مورد علاقهاشون بود.
"مامانم برام فرستاده بودش، گفت توی آلبومهای قدیمی پیداش کرده." مینگی جوابش رو داد، نگاهش هنوز هم روی عکس بود. هردو لبخند بزرگی روی لب داشتن و دستهاشون رو دور شونههای هم پیچیده بودن. مینگی عینک مستطیلی مشکی رنگی روی بینیش داشت و موهای یونهو شلخته و نامرتب بودن.
"میدونی،" مینگی به آرومی شروع کرد، شستش هنوز هم به نرمی روی صفحهی گوشی کشیده میشد، درست روی صورت پسرک قد بلندی که کنارش ایستاده بود. "اون زمان اون قدر به فکر بودن باهات بودم که حتی خوابش رو دیدم."
نگاه یونهو با درک کلمات مینگی نرم شد، لطافتی که فقط وقتی بحث احساسات پسر کوچیکتر بود خودش رو نشون میداد. "چه خوابی دیدی؟"
مینگی نفس عمیقی کشید، سرش رو بالاخره بالا آورد و با پسر کنارش چشم تو چشم شد. "خواب خودمون. من و تو، روی استیج درحال رقصیدن و شوخی کردن، چیزهایی که الان داریمشون."
یونهو چندین لحظه سکوت کرد، سنگینی کلمات مینگی روی قلبش افتاده بود. یونهو یادش بود، زمانی که هردو تنها چیزی که آرزوش رو میکردن، رقصیدن روی یک استیج به همراه هم بود؛ باهمدیگه و تا وقتی که توانش رو داشته باشن. زمانی که تنها نگرانی هردوشون این بود که 'اگه باهم نباشیم چی؟'
نفس عمیقی که از بین لبهای یونهو بیرون اومد، روی گونهی مینگی نشست، فاصلهی صورتهاشون کم شده بود. با لبخند محوی سرش رو کمی کج و به پسر کوچیکتر نگاه کرد.
مینگی هنوز همون مینگی بود، هنوز همون چشمهای معصوم رو داشت، بینی تیز و لبهای درشتی که جلو اومدنشون به رشتههای قلبش چنگ مینداخت. مینگی هنوز هم رد آکنههای قدیمی رو روی گونههاش داشت، هنوز موقع ترسیدن به آستینش چنگ مینداخت، هنوز وقتی که از آهنگ جدیدی لذت میبرد با ذوق و حیرت از آهنگسازیش براش صحبت میکرد. مینگی هنوز مثل دوران نوجوونیش خجالتی و پر از انرژی بود، هنوز هم چشمهاش میدرخشید.
"من هنوز هم هرشب آرزو میکنم بتونیم باهم تا آخرش این کار رو انجام بدیم؛ من و تو، روی استیج." زمزمهی لطیف یونهو، به همراه انگشتی که بالا اومد تا موهای پسر رو از جلوی چشمش کنار بزنه لبخندی روی لبهای مینگی نشوند؛ لبخندی که نشون میداد یونهو باز هم دقیقا حرفی رو زده که بیشتر از همه بهش احتیاج داشته.
"منم هنوز همین آرزو رو میکنم."
زمزمهی آروم پسر، خندهای از گلوی یونهو بیرون کشید. بدون توجه به محیط اطرافشون، سمتش خم شد و بوسهی نرمی روی گونهاش گذاشت و با لبخندی دستش رو گرفت.
"پس بهتره برای برآورده شدنش آماده باشی مینگی-یا، چون همین الان هم یه استیج منتظر ماست تا روش قدم بذاریم."
حرف یونهو بالاخره باعث شد تا با یادآوری اجراشون، از جا بلند بشه و نفس عمیقی بکشه. سری برای پسر تکون داد و با لبخندی به پسر بزرگتر که از نوجوونی تابحال قلبش رو به تپش مینداخت، سمت پلهها قدم برداشت؛ همراه همدیگه، هردو باهم، روی یک استیج و رقصی که تا ابد براشون ادامه خواهد داشت.








