#پارت٥١٢ _لعنت به این میراث…لعنت به این دنیا…دست بر نمیداره چرا؟؟ مرا را به طرف خودش میکشد…تنم به تنش سنجاق میشود: _دیگه ته کیسه است عسلی…البته اگه ما یه کیسه ی دیگه ندوزیم که بشه روز از نو ، روزی از نو! عطر تنش ، گرمای تنش ، آرامش تنش…تپشهای قلبم را منظم میکند: _من که تا الان…به ساز شما رقصیدم! _از الان به بعد هم برقص…این قصه باید تموم شه دیگه! سر بالا میگیرم…فاصله ی صورتهایمان کمتر از چند نفس است: _میشه دیدشون؟ نگاهش روی چشمانم در حرکت است: _شرایطش پایدار نشده… میخواهم چیز دیگری بگویم که نمیگذارد و ادامه میدهد _دو روزه میخوام باهات حرف بزنم…نشده!…الان هم اونقدر خسته و لهم که اگه به خودم باشه ، میرم یه بیست و چهار ساعت فقط میخوابم…اما فرصت نیست…بايد بگم و بشنوي و جواب بدي! دستش شل ميشود … فاصله ميگيرم و چشم به چشمش ميدوزم: _شاه بابات و آناجانت دو تا پسر داشتن و يك ثروت كلون… دردي ميان كمرم ميپيچد: _از پدرِ مادرم چيزي نميگم…يعني چيزي براي گفتن نيست…تا قيام قيامت هم بره جلو ، كمال بِي براي هركي بد بوده…براي پسراي سهند بهترين پدر بوده و بهترين پدربزرگ
74
21
3
1