پارت٥١١ عقربه ها از هفت شب میگذرند…از زمانیکه که البرز مرا جلوی خانه… — ياسمين شريف(رمان چراغ قوه) — TG.ME

#پارت٥١١ عقربه ها از هفت شب میگذرند…از زمانیکه که البرز مرا جلوی خانه پیاده کرد و رفت تا حالا ، دلم مثل یک آهن گداخته در حال جلز و ولز است… صدای به هم خوردن در ، تنِ مضطربم را از جا میپراند بیرون میدوم و خود را به او میرسانم _سلام!…چی شد؟! سرش به آرامی تکان میخورد…پالتو و کراواتش را روی مبل پر…

❤108🔥14🙊9👍2
August 24, 2026 2.7K