#پارت۵۱۰ عمو ناگهان به سرفه می افتد … تمام صورتش سرخ میشود … گردن باریک و چروکیده اش کش می آید… دست و پایم را گم کرده ام … از جا میپرم و فریادزنان پرستار را صدا میزنم … دو نفر سراسیمه به اتاق میروند… عمو را از روی ویلچر بلند میکنند… تن رنجورش روی برانکارد در هم میپیچد… گریه هایم به هق هق رسیده … چطور میشود در عرض کمتر از یک ساعت ، یکنفر اینطور عزیز جان شود… پشت برانکارد میدومم… حجم سنگین البرز کنارم میرسد…از پشت سیل اشک نمیتوانم ببینمش … او هم انگار وامانده است و ترسیده _چی شد!؟… بابا…بابا چی شد!؟ دری باز میشود و سالنی شبیه به یک بخش کوچکی از یک بیمارستان مجهز مقابلم جان میگیرد دختر جوان با روپوش و شلوار آبی جلویمان را میگیرد…سربند کوچکش را مرتب میکند و میگوید: _بفرمایید لطفا…دکتر آهنچی میرن بالای سرشون ! در بسته میشود… چشمانم روی تارو پود خاکستری در میخشکد…سرم ناباور تکان میخورد … کمر میچرخانم و نگاهم به او میرسد که با شانه هایی آویزان در دو قدمی ام ایستاده و بی حرف و کلام ، به نقطه ای نامعلوم خیره مانده ********* عمو را به بیمارستان متقل کردند… شرایطش بدتر از آن بود که بشود در آن کلینیک کنترلش کرد
92
33