#پارت۵۰۹ درست مثل کودکی که به حمایت مادرش ، گریه اش بیشتر میشود… زار میزنم و سر تکان میدهم: _من نمیدونستم تو هستی…به روح الوندشهیدم…خبر نداشتم که برادرم یک گل قشنگ به یادگار گذاشته…به خدای احد و واحد اگه میدونستم ، عرش و زمین و به هم میدوختم تا پیدات کنم…تا نذارم حالا اینطور جلوی چشمم بلرزی و خون به جیگرم کنی بابا! سرم با شدت بیشتری تکان میخورد و او لبهایش را به پیشانی ام میچسباند: _شرمنده ترم کردی خانومم…پیش پدرم…پیش برادرم …سر افکنده ترم کردی! _ببخشید…ببخشید! عمو هم گریه میکند: _نه عزیزم…نه دخترم…تو ببخش…تو حلال کن…تو بگذر از این جسم مریض وامونده! بخدا که دیگر بیمار نیست…به خدا که پیش چشمم از رستم تهمتن هم قوی تر است: _من هم نمی…دونستم…منم…خبر…نداشتم…از شما…از بیماریتون…از اینکه…اینکه…اینقدر …اینقدر خوبین _خوبم!؟…ای لعنت به من و هر اونچه که هستم… گریه اش شدت میگیرد…سینه اش خس خس میکند: _من اگه خوب بودم…که تو حالا با این حال جلوم زار نمیزدی…که مثل یک غریبه با یک خروار تنفر و رنج بر نمیگشتی… من اگه خوب بودم … حالا خانواده ی خودم سر زندگیشون بودن نه یک گدازاده ی حروم لقمه ی بیشرف بشینه جای اونا و طلب پدر پدر جد نداشته شو هم داشته باشه!
79
29
3
2
1