#پارت۵۰۸ صدای قدمهایی عجول و پر شتاب نزدیک میشود… سر از سینه ی او بر نداشته ام … دستی قوی شانه ام را میگیرد : _آیلین…آیلین خانوم… هیجان برای بابا خوب نیست…بلند شو! _ولش کن پسر!… برو بیرون از اتاق! _بابا!…خواهش میکنم صدای لرزان اما محکم سهند از میان سینه اش بلند میشود: _گفتم برو بیرووون! لحظه ای سکوت و بعد دستش که شانه ام را رها میکند و صدای کوبش کفشش که دور و دور تر میشود صورت خیس از اشکم ، به هدایت دستان او کمی فاصله میگیرد … چقدر چشمانش در این میدان کوچک و نزدیک … نافذ است و خوشرنگ: _فدای این چشمهای قشنگت فرشته!…ببینمت نگاهمان در هم قفل میشود: _آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا!؟ بیوفا ! حالا که من افتاده ام از پا چرا!؟ هق هق گریه امانم را بریده: _کجا بودی این همه سال !؟… کجا پنهانت کرده بودن که من بی لیاقت قد کشیدنتو ندیدم!؟ عموی رنجورم… عموی بیمار ناتوانم … عموی تنهای غریبم: _من بد بودم … بد کردم… تو چرا نیومدی بزنی تو دهن عموی بی غیرتت ، عزیز دلم!؟
97
35
6
1