#پارت۵۰۷ بیرمق ، روی زانوانم می افتم … مرد چشمان خیسش را با دستمال پاک میکند… چقدر ضعیف است و تکیده: _آمدی بالاخره!؟ نفسم تیر میکشد … چقدر این انسان لاجون و ضعیف مقابلم ، مغناطیس قدرتمندی دارد… و صدایش!…آخ امان از صدایش که انگار از حنجره ی شاه بابا بیرون می آید: _بذار ببینمت!… انگار کانول بینی اش آزارش میدهد… کمی جا به جایش میکند و عینک را به چشم میزند چشمانش از پشت عدسی قطور عینک ، درشت تر دیده میشود ، چشمانی خاکی رنگ … دست دراز میکند ، نوک انگشتانش صورتم را لمس میکنند…جریانی قوی میان سلولهای بدنمان شکل میگیرد و بغض فروخورده ام منفجر میشود: _قشنگم…نازنین الوند…بیا بابا…بیا بغلم پر میکشم…سر میان سینه ی استخوانی و رنجورش پنهان میکنم…نمیفهمم این احوال چطور دارد ویرانم میکند… فقط میدانم ، وقت برای گله و گله گذاری زیاد است …برای شکوه و شکایت… من در این لحظات تنها میخواهم به تنش دوخته شوم و عطرش را نفس بکشم…به تن برادر الوند… به تن عمو سهند… به تنی که عجیب روح خالی شده از عاطفه ی پدر را دارد برایم پر میکند… آخ که چه عطری دارد این مرد… این همخون ترین…این عموی پدر شده _عزیز دلم… یادگار برادرم…دخترکم… دخترم!
126
12
11