قحطی و غارت و گرسنگی؛ خاطراتی از زندهیاد حسین حزین
✍ محمد گودرزی (ا. فرهیخته)
با نام استاد حسین حزین، از طریق کتاب تذکره او در باره شعرای بروجرد آشنایی داشتم. دو سه باری هم او را در نشستهای انجمن ادبی اداره ارشاد اسلامی که در سالهای دهه ۱۳۶۰ به دبیری آقای سید علیاشرف شریعتمداری برگزار میشد دیده بودم. یکی از روزهای تابستان ۱۳۷۰، زمانی که بخشی از خدمت سربازیام را در کتابخانه شهید باهنر بروجرد میگذراندم، استاد حسین حزین به کتابخانه آمد و مورد استقبال گرم رئیس کتابخانه، جناب آقای عباس طلایی قرار گرفت و ساعتی در خدمتش بودیم. استاد که واپسین سالهای زندگی را میگذرانید همچنان از حافظهی قدرتمندی برخوردار بود و به درخواست من، برخی از خاطرات خود از دوران جنگ جهانی اول و زندگانی سخت مردم رادبیان کرد. آنچه از پی میآید، بخشی از آن خاطرات است که استاد نقل کرد و من نوشتم:
همزمان با اشغال نواحی جنوبی ایران توسط نیروهای انگلیسی، بخشهایی از مناطق شمالی و مرکزی کشور از جمله شهر بروجرد به اشغال نیروهای روسیه درآمد. روسها در باغ نظر، از املاک حاج رضا عاجز (آرش) که در اطراف مسجد سجاد کنونی واقع بود اتراق کرده بودند. آنها غلات را برای نیروهای خود و اسبهایشان جمعآوری میکردند و این خود از علل ایجاد قحطی در بروجرد شده بود.
۱) دزد نان!
بر اثر گرانی و قحطی گسترده، مردم جلوی نانوانیها ازدحام میکردند و بسیاری از مواقع خیلیها موفق به خرید نان نمیشدند و دست خالی به خانه برمیگشتند. در این میان، برخی از افراد گرسنه و فقیر هم جلوی نانواییها منتظر بودند تا زمانی که نانی از ترازو بیرون آورده میشود آن را بریایند! من خود شاهد بودم که در نانوانی بازار کلهپزها مرد گرسنهای قرص نانی را از ترازو ربود و در حالی که به سرعت میدوید به نان گاز میزد و ازآن را میخورد. مرد دزد در حدود چهارسوقِ بازار به صورت به زمین افتاد و صاحب نان که به او رسیده بود، پایش را بر گردن دزد نهاده و فشار میداد و فریاد میزد که نانم را پس بده اما دزد نان را خورده بود!
۲) گداخانهی بروجرد!
حاج جعفر و حاج اسدالله از تجار سرشناس شهر، خانه دو طبقهای را در حدود محله ناسکدین تهیه دیده بودند به نام گداخانه! اتاقهای طبقه بالا مخصوص زنها بود و اتاقهای طبقه پایین مخصوص مردان. در این گداخانه به گروهی از گرسنگان در هر شبانه روز سه قرص نان داده میشد تا بخورند و نمیرند. البته بسیاری از روزها، همان قرص نان هم موجود نبود!
۳) خون خورشت!
روزی که دست در دست مادرم برای کاری بیرون از خانه رفته بودیم، گروهی زن را دیدم که از سمت قصابخانهی شهر میآمدند و دیگهای بزرگی بر سر داشتند در حالی که دستها و لباسهایشان خونآلود بود. از مادرم پرسیدم که چرا لباسها و دستهای این زنها خونین است؟ مادرم که از پاسخ دادن طفره میرفت بر اثر اصرار من گفت: پسرم، آنها به قصابخانه میروند و با هزار تمنا و التماس از قصابها میخواهند که خون گوسفندان را موقع سربریدن، در دیگهای آنها بریزند تا آن را به خانه ببرند و برای معاش خود و فرزندانشان بجوشانند و بخورند!
۴) غارت و قحطی
قحطی از یک سو و تارج و غارت اشرار هم از سوی دیگر، زندگی را بر همه سخت کرده بود. مرحوم پدرم برای گذران معیشت خانواده، تقریباً تمام وسایل با ارزش منزل را فروخته بود و تنها یک لحاف کرسی برایمان مانده بود که شبها آن را به خود میپیچید و به پشت بام میرفت تا غارتگران آن را نبرند! پدرم میگفت که درب خانه را کاملاً باز بگذارید تا اشرار غارتگر که میآیند ببینند که چیزی برای بردن در خانه نیست. زمانی که گروهی از اشرار برای غارت به محله و خانه ما آمدند، نهایت چیزی که نبود ببرند، خمرههای خالی جای حبوبات زمستانی را با خود بردند!
کانال تلگرامی ویروگرد؛ یادگار ماندگار
نشانی:
@virugerd
13
6
3
2
2
1
1December 23, 2025 1.1K 18