#روایت_تشییع_قم(۳)
📍هنگام ورود پیکر رهبر و خانواده ایشان
جمعیت به سمت مسیر عبور پیکر حرکت کرد. بعضیها اشک میریختند، بعضی دستهایشان را به سینه گذاشته بودند و بعضی فقط نگاه میکردند.
لحظهای بعد، همه برای نماز آماده شدند.
یکی دنبال مُهر میگشت، دیگری جانمازش را به نفر کناری تعارف میکرد.
خادمی با عجله میان صفها میدوید و میگفت: «صفها رو به هم نزنید، جا برای همه هست.»
صفهای نماز از صحن مسجد گذشت و به خیابانها رسید.
در بلندگوها اعلام کردند که صفوف تا حرم حضرت معصومه (س) امتداد پیدا کرده است.
هر طرف که نگاه میکردی، فقط صف بود؛ صف آدمهایی که شانه به شانه ایستاده بودند، پیر و جوان، زن و مرد، کودک و سالمند.
📍بعد از نماز، حوالی جمکران
بعد از نماز، عدهای آرامآرام به سمت موکبها رفتند تا چای یا صبحانهای بگیرند.
بعضیها همانطور که اشکهایشان را پاک میکردند، از خستگی روی جدول کنار خیابان نشستند. شهر کمکم بیدار میشد، اما حالوهوای آن صبح، شبیه هیچ صبح دیگری نبود.
خانم میانسالی که کنارمان ایستاده بود، با صدایی گرفته گفت: «فکر میکردم دیگه قسمت نیست پیکر رو ببینم. رفتم برای خانواده صبحانه بگیرم. موقع برگشت، بیاختیار نگاهم افتاد اون طرف دیوار... تابوت از همونجا رد میشد. انگار خدا خودش خواست که ببینمش.فقط تونستم بگم...»
مکث کرد. اشک از گوشه چشمش پایین آمد. لبهایش لرزید و آرام زمزمه کرد:
«به خدا میسپارمت...»
#پایان
✅ نبض دانشگاه در دستانت!
🆔 @utnabz
