«شاهنامه – ساسانیان | شاپور ذوالاکتاف» پس از آنکه شاپور به شاهی رسید، بزرگان ایران بر او آفرین خواندند و گوهر افشاندند. اما شاپور هنوز کودکی خردسال بود و ادارهٔ کشور به دست موبدی خردمند به نام شهرو سپرده شد؛ مردی که فردوسی او را دانا و شایسته توصیف میکند. «به شاهی برو آفرین خواندند همه مهتران گوهر افشاندند» «یکی موبدی بود شهرو به نام خردمند و شایسته و شادکام» سالها گذشت و شاپور بزرگتر شد. در همین دوران، خطری از جنوب برخاست. طایر غسانی با سپاهی بزرگ به سوی تیسفون آمد و سرزمین ایران را به تاراج داد. در این یورش، زنی از خاندان شاهی به نام نوشه نیز به اسارت طایر درآمد. زمان گذشت تا شاپور به جوانی رسید. «چو شاپور را سال شد بیست و شش مهیوش کیی گشت خورشیدفش» شاپور دوازده هزار جنگجوی برگزیده انتخاب کرد و برای انتقام به سوی طایر حرکت کرد. نبرد سختی درگرفت. سپاه طایر شکست خورد و او ناچار به عقبنشینی شد. سرانجام شاپور او و سپاهیانش را در دژی در یمن محاصره کرد. محاصره یک ماه ادامه یافت. اما درون همان دژ، کسی زندگی میکرد که سرنوشت این جنگ را تغییر داد: مالکه، دختر طایر. مالکه شاپور را دید و شیفتهٔ او شد. پنهانی برای شاپور پیام فرستاد و از او پرسید اگر راه ورود به دژ را نشان دهد، آیا شاپور او را به همسری خواهد گرفت؟ شاپور پذیرفت. مالکه راه نفوذ به دژ را به ایرانیان نشان داد و شاپور توانست بر دشمن پیروز شود و طایر را اسیر کند. اما پایان ماجرا برای مالکه آنگونه که انتظار داشت نبود. شاپور وقتی فهمید او برای رسیدن به مردی بیگانه به پدر و خاندان خودش خیانت کرده است، به وفاداری او بدگمان شد. پس از شکست طایر، شاپور با عربهایی که به ایران تاخته بودند بهشدت برخورد کرد. «عرابی ذوالاکتاف کردش لقب» از آن پس شاپور در شاهنامه با نام شاپور ذوالاکتاف شناخته میشود. اما ماجرای عجیبتر زندگی او تازه آغاز شده بود. روزی شاپور از ستارهشناسان دربارهٔ آیندهٔ خود پرسید. آنان به او خبر دادند که رنج و خطری بزرگ در پیش دارد. شاپور تصمیمی عجیب گرفت: میخواست ناشناس به روم برود و از نزدیک قدرت قیصر و سرزمین دشمن را ببیند. پس خود را به شکل یک بازرگان ایرانی درآورد و راه روم را در پیش گرفت. هیچکس در دربار روم نمیدانست این بازرگان ناشناس، شاهنشاه ایران است… و همین سفر، شاپور را به یکی از سختترین گرفتاریهای زندگیاش انداخت. ادامه دارد… #شاهنامه
3