🧷📎🧷📎🧷
👈 شعر اینترن مغرور 👇
روزی ز سر بخش اینترنی به هوا خواست🚶
واندر طلب مریض روپوش خود بیاراست.🥼
بر سفیدی روپوش نظر کرد و چنین گفت🥼
امروز همه بخش جهان تو ی کف ماست.👊
بر اوج چو مرا پیج کنند با چشای تیز👀
میبینم اگر مریضی اندر تک تختاس!
گر بر سر مردم بیماری ای افتد
درمان آن بیماری عیان در نظر ماست🩺
بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید🙃
بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست
ناگه در مورنینگ یکی سخت اتندی 🫤
سوالی ز قضای بد بگشاد بر او راست 😶
بر قلب اینترن آمد آن سوال جگر دوز
وز ابر مراورا به سوی خاک فروکاست☁️
بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی🐠
وانگاه روپوش خویش گشاد از چپ و از راست!
گفتا عجب! علم من است چو آهن ⚓️
این ناگهی و نادانی من ز کجا خواست؟! 🤷♂
بر روی اتند نگه کرد و چنین گفت👇
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست. 👏
......................................
📎🧷📎🧷📎
11
3
2April 11, 2025 1.9K 7