دوازده خرداد صفر یک، الان، این ساعت هیچ وجه اشتراکی با زارای اون روز ندارم، هر چقدر عمیق فکر میکنم، نه هیچ جوره شبیهش نیستم، نه تو آینه نه تو مغزم نه بین آدما، لا به لای جمعیت، شلوغی شهر، وسط کهکشان راه شیری،
الان که این نامه رو مینویسم نمیدونم چقدر با خودم سال صفر دو فاصله دارم، نمیدونم، خلاصه که سرتو درد نیارم جهانم بزرگ تر شده و آدمای توش کمتر، ثانیه ها مثل قلموی اکسپرسیونیستا، مثل باد، مثل بستن چمدون، تند، سریع، خشن میگذرن، میگذره و اینکه چطوری میگذره مهم نیست، نمیدونم، باید سال ها بگذره تا بفهمم، تا حرفام بوی بی تجربگی نده، احساساتم پیچیده تر شده، لایه های درونم تولید مثل کردن، شایدم ادای بلد بودن در میارن، این حرفا مهم نیست، زارا نوزده سالش شده، غرق شده، حرفاش کوتاه شده، شده یه آدم دیگه، یه جهان دیگه، جهان موازی، فکر میکردم قرار نیست بگذره ولی گذشت، بازم میگذره، میخوام این دو خط نامه تمبر بخوره پست شه برای زارا سال صفر دو میخوام بهش بگم، میخوام بهت بگم تو قوی ترین کسی هستی که میشناسم، عجیب ترینارو از سر گذروندی، اگه اون لحظه که اینو میخونی حالت آرومه، چشمات میخنده، حال منم خوبه اینجا، تو این لحظه، اگه حالت ابریه، گرفتس، تراژدیه، رعد و برق تو راهه، بدون من درست درونتم، پس ذهنت، چپ سینت، همیشه، تو هر شرایط، تو هر موقعیت جغرافیایی، میگذره، چون میگذره بزن کنار، تو پاکت نامه یه صفحه موسیقیه گوش بده، روح بده، این یه پیام از گذشتس؛
دوازده خرداد صفر یک
زارا نوزده ساله شد.
June 2, 2022 2.1K 32