خواب دیدم از غم به خودت مچاله شده بودی، وسط اون شلوغی بین آدمها نشسته بودی و خودت رو بغل کرده بودی. من اونجا کنارت بودم، حواسم بهت بود همهی تو رو توی بغلم نگه داشته بودم و مراقب بودم کسی نیاد اذیتت کنه. داشتم ازت مثل یک راز محافظت میکردم، یک جایی یک نفر نزدیکت شد خیلی تلاش کردم جلوش رو بگیرم اما نتونستم، همونجا از خواب پریدم. نه توی خواب، نه واقعیت نتونستم مراقبِ شوق چشمهات باشم. کاشکی تو هر دنیایی میتونستم ازت در برابر آدمها محافظت کنم.
7September 9, 2026 200 3