توی اون روزها من ریاضی رو انتخاب کردم، اتفاقا ریاضیم خوب نبود فقط یک چیزی بود وسط اون رفتنها احساس موندن میداد، بمونم و این معادله رو حل کنم. بمونم و این مسئله رو یاد بگیرم. کلاس هشتم که بودم چون کلاسها مجازی بود هیچی یاد نگرفته بودم. یک کتاب کمک درسی ریاضی گاج خریدم، کل روز رو مشغول حل کردنش بودم. خیلی بهم فشار میاومد، خیلی اذیت میشدم هیچی بلد نبودم اما آخر روز بهم احساس زنده بودن میداد. اونجا فهمیدم میل من از رفتن از احساسِ نیاز میاومد، مصممتر شدم باید برای خودم میرفتم. من میخواستم خونه رو احساس کنم، خانواده رو احساس کنم، عشق رو احساس کنم، امنیت رو احساس کنم، آرامش رو احساس کنم و از اضطرابی که نمیدونستم ریشهش چیه فقط همیشه همراهمه، رها بشم. هیچکس نفهمید همه فقط گمراهم میکردن. همونجا تصمیم گرفتم همهی چیزهایی رو که آدمها، مخصوصاً آدمهای همسن من باهاش به دنیا میاومدن رو خودم به تنهایی بسازم، پازل مسیرِ من عددش بیشتر از ارزش مکانی عددهایی بود که توی مدرسه بهم یاد داده بودن. الان وقتی ازم میپرسن به چه چیزهایی علاقه داری، چه اهدافی داری کلی جواب براش دارم امّا پشت همهی اونها یک هدف بزرگ هست که هیچوقت عوض نشد، رفتن. من باید برم، ایندفعه برای زندگی میخوام برم، برای زندگی که ازم گرفتنش.
18September 6, 2026 323 9