برای گیلانغرب و مردمانش…
ای شهر سادگی ها و کودکیم، شهر بزرگ ایلیاتی و عشایریم و چقدر من ترا دوست می دارم، تو سرشار از ریشه و نام و نسب هستی، تو گل زار بانوان و امیران و خانزادگانی، هر چند تارانده شده و به فراموشی سپرده اند ترا ، اما فرزندان تو و کسانی که پرورده و نان و نمکخوار تو بوده و هستند در سرتاسر کره زمین برایت و برای خاک زیبایت تقلا می کنند، من از یاد نمی برم که اولین حرف الفبا را در دامن تو و در مدرسه مهرگان یاد گرفتم. اولین کلمات و جملات را تو به من اموختی، اولین داده های اجتماعی را تو به من گوشزد کردی، من هیچ وقت راسته خیابان ترا که از دو طرف توسط آبپاش ها گردگیری می شد را فراموش نمی کنم، مگر می شود که شبگشتی های مشی اسماعیل را با عصای بزرگش فراموش کرد،او حافظ مال و اموال مردمی بود که در بغل گرمت زندگی می کردند ، مگر می شود قاسم پهلوان را وقتی سرخوش می شد و از برزبالای خیابان راه می افتاد و داد می کشید که این منم قاسم، فراموش کرد، مگر می شود که آرایشگاه پیرزاد و لباسدوزی علی اشرف را به خاطر نیاورد، مگر می شود داروخانه مشی علی رضا و مغازه یارمراد و مشهدی ستار و عبادالله و قاسم و فرمان و حسین پرنو را به فراموشی سپرد، مگر می شود همگه و نایلی را به شیط خانه دل فرستاد و از یاد برد؟ مگر می شود شمگه خرگ فروش که هر بار گل را سه ریال می فروخت و همکلاسمان بود را از یاد برد، آوازهای بگ مراد که دوچرخه کرایه می داد ساعتی پنج قروش و اسماعیل و خاکپوریان و داریوش و یوسف و منفردی ها همیشه دیر می کردند و او داد و بیداد می کرد را از یاد برد، مگر باقلا و شلغم فروش ها را که دنبال گاری ها راه می رفتند و داد می کشیدند ،مرحم سینه را می شود از یاد برد. مگر نانوای شاطر میرحسین و کز کز کفته های خانجان را که دانه ای یک ریال می فروخت و مزه آنها هنوزم که هنوزه حس می کنیم، می شود به دست فراموشی داد، مطبوعاتی احمد مراد پرنو و لبخندهای همه فروشی قاسم و فرمان و نعمت را که هزار پیشه بودند نمی شود از گوشه حافظه کند. ناظم دبستان مهرگان آقای عبدی پور و همکار وی ، خالو الله وخش را به دیده منت به یاد دارم،عبد العلی اردشیری، علی اکرم علیشیری، مراد حاصل کرمی، فریدون ارمان، حدیدی، و شیرزادی ها و و و آنها در روح و روان ما جا دارند،مگر می شود که قدرت خان و عبدالرضا خان و احمد خان و حشمت خان و مشی علیجان و قاسم و حسین خان و عبادالله و نامدار و محمدخان و خانبابا خان و سید خان و اسدخان و شیرزادخان و مشی محمد...را از یاد برد ، شهر کوچکی که پر از والیبال و فوتبال و کشتی بود، فریبرز و محمد و علی شاه و محمد حسن و یدالله حاجی و شیرخان و محسن و علی و نوری و کافی و نصرت خان و ...نه آنها با استعداد و فراوان بودند و نام شان در قلب من داغ شده است. کوچه دوی قلا، کوچه مسجد ، شان شان کردن سروند و سریل ، خفتان قرا قاجی زنان باوقار کلهر را می شود از یاد برد؟ تاقیل و جمعه آخر سال و احترام به رفتگان را نمی شود از یاد برد؟سراب مورت و باغ فلاحت و چهل مرد و ناودار و سرخه میری ، انارک و تق توق و دولاوی و کاسه کران و طبیعت زیبای ناودار باغ ارزوها و زندگی ما بود . راستی دلم می خواهد به کوی علی مرادخان و درویش خان به مهمانی بروم ، می خواهم کلای والیه از سماور قدیمی تولا برایم یک چای مخملی دم نماید و با ولع تمام نوش جان کنم. شلوار شاهی و کت سوجری و بتیه خانه قینی و چای جفت غزال و قند بغداد و اسب زین شده را هرگز از صفحه یادداشت ها محو نخواهند شد.از همه عجیب تر ، ارک و قدم و قدمگاه شیرزاد خان را در غروب و هوای خنک بعد از گرما وقتی در خیابان و در راسته آن با شلوار جافی از جنس شاهی و کت مالین سومری دکمه طلایی قدم رنجه می نمود را باید سال های سال به یاد داشت، باید دوست داشت یاد بزرگان ،نام نام اوران ایل را و باید همیشه و به دور از زمان گذشته و حال و در مسیر آداب و سنت های هزاره به بزرگان احترام گذاشت و عشق ورزید چرا هرگز مادر نزاید چون کهن مردان روزگاران کلهر را . دلم چون زمینی شور از بی آبی لکه زده است و یاد و نام این بزرگان مرا به عشق و صلح و شادی سیراب می کند. روزهای آینده و زمان آینده بهترخواهد شد و بارگاه بزرگانی چون شیرزاد خان شب آشوب جوانان شهرمان خواهد گردید و به نام او سوگند آرامش و صلح و دوستی و خون صلح و عشق خواهیم خواند،احمدخان یزدان پناه با ارامش و طمانینه همیشه در خاطرم به زیبایی زندگی است.روزی که غم ها و ناکامی ها رخت برخواهند بست و فریدون شاه از کوه قاف فرود خواهد آمد و پر سیمرغ معجزه همه زخم ها خواهد گردید و تیر آرش را جوانان زیبای سرزمینم تا آن سر تیسفون خواهد انداخت و آن روز بر سر ارامگاه شیرزاد خان و جوادخان و همه رفتنگان جمع خواهیم گشت و دق الباب خواهیم نمود که شماها همیشه زنده اید و همه مرزها از میان رفته
14
13
8August 29, 2026 997 4 22