┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
انقدر خوب بودی
که فکر میکردم
خدا فرستادت…
تو منو نسبت
به خدا هم
بیاعتماد کردی… 💔
نمیدانی
چه تلخ است
وقتی آدم
تمامِ نشانههای خوشبختی را
در یک نفر پیدا کند،
به آمدنش دلگرم شود،
به ماندنش ایمان بیاورد،
و بعد
همان آدم
بزرگترین دلیلِ فرو ریختنش شود.
من تو را
اتفاقی معمولی نمیدیدم…
تو برای من
شبیه اجابتِ دعایی بودی
که سالها
آرام و بیصدا
از خدا خواسته بودم.
وقتی آمدی،
با خودم گفتم:
«بالاخره زندگی
بعد از این همه سختی
دلش برای من هم سوخت.»
چه میدانستم
بعضی آدمها
درست شبیه معجزه میآیند،
اما رفتنشان
تمامِ ایمانِ آدم را
با خودش میبرد.
من به تو
فقط دل نبسته بودم؛
من به بودنت
اعتماد کرده بودم.
به حرفهایت،
به نگاهت،
به آن همه «میمانم»
که حالا
صدایشان
در سرم میپیچد.
تو خوب بودی…
آنقدر خوب
که من
تمامِ ترسهایم را
کنار گذاشتم.
دیوارهای دورِ قلبم را
یکییکی خراب کردم
و اجازه دادم
تا عمیقترین جای وجودم
قدم بگذاری.
اما نمیدانستم
کسی که راهِ قلبم را
اینهمه خوب یاد میگیرد،
روزی
راهِ شکستنِ آن را هم
بهتر از همه بلد خواهد بود.
بعد از تو
من فقط دلتنگ نشدم…
من به خیلی چیزها
شک کردم.
به قولها،
به ماندنها،
به دوستت دارمها،
حتی به آدمهایی
که زیادی خوباند.
حالا هرکس
با محبت نزدیکم میشود،
جایی درونم
آرام میترسد.
با خودم میگویم:
«نکند این هم
روزی شبیه او شود؟»
تو رفتی،
اما فقط خودت را نبردی…
اعتمادِ آدمی را بردی
که قبل از تو
هنوز بلد بود
بیهراس دوست داشته باشد.
و دردناکتر از رفتنت
این است که من
هنوز هم نمیتوانم
از تو متنفر باشم.
چون میانِ تمامِ زخمها،
هنوز خاطرههایی هست
که با یادشان
قلبم برای چند ثانیه
همان قلبِ عاشقِ سابق میشود.
شاید همین
تلخترین مجازاتِ عشق باشد…
اینکه کسی
ویرانت کند
و تو هنوز
نتوانی زیباییِ روزهایی را
که با او داشتی
انکار کنی.
من تو را بخشیدم…
اما آن آدمی را
که قبل از تو بودم،
دیگر هیچوقت
پیدا نکردم.
و این تمامِ چیزیست
که از ما باقی ماند:
تو رفتی
و زندگیات را ادامه دادی…
و من ماندم
با قلبی که هنوز میتپد،
اما دیگر
به هر معجزهای
ایمان نمیآورد…🖤
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄