شبی که تو کما بودم وقتی به هوش اومدم ساعت 3 نصفه شب بود و من فیزیکی ضعیف بودم برای همین گرفتم خوابیدم
و خواب دیدم روز اول مدرسهست و مدرسه تعطیل شده و هنوز کسی نیومده دنبال من (تو خیابونا حتی یک نفر هم نبود لیترالی فقط من بودم) عصر شد کم کم هوا تاریک شد همچنان پرنده پر نمیزد
بعد یه قطار (؟؟؟؟) رد شد که توش یه پیرمرد و یه پیرزن بودن
بعد خیلی vividly یادمه گوشیم از بی شارژی خاموش شده بود و نمیتونستم با هیچکس حرف بزنم و اصلا معلوم نبود قطاره از کجا میره
و اون پیرزن پیرمرده هم برنگشتن نگاهم کنن منم بهشون هیچی نگفتم فقط ساکت نشستم تو قطار

