در آدمی جز آرزو های از دست رفته ذوقی که کور شده و بن بستی به نام امید باقی نمانده است.
آدمی گاهی آنقدر از خود دور میشود که حتی آینه هم دیگر او را نمیشناسد
میخندد اما نه از ته دل حرف میزند ولی چیزی برای گفتن ندارد و زندگی میکند صرفا چون راهی برای تمام کردنش پیدا نکرده است.
آخر آدمی مگر چقدر میتواند
نبودن خودش را میان بودنها پنهان کند؟
یک روز خسته میشود، ساکت میشود و درست همانجا میفهمد
بعضی زخمها خوب نمیشوند
فقط یاد میگیری
چطور با دردشان زندگی کنی.