زیبایی شناسی و کارکرد و نقش متفاوت هنر نسبت به فلسفه و دین در درک گایست
هگل باور داشت تفاوتی بس عمیق در زیبایی طبیعی و زیبایی هنری وجود دارد که علاقه ادمی را به هنر انسانی افزایش میدهد و آن این است که هنر بر اساس ایده شکل میگیرد و در درک گایست امر ذهنی جایگاه والاتری نسبت به امر عینی دارد هر چند که یکی دیگر از ویژگی های هنر نزدیک ساختن عین و ذهن به یکدیگر در درجه ای است که هیچ یک بر دیگری برتری نیابند.
تفاوتی که هنر با دین یا فلسفه دارد ان است که اساسا شهودی است. هنرمند امور حسی را شهود میکند و کار آن افرینش است اما اینجا هگل تذکری را میدهد که هنگامی که در باب ایده مولف و متن مطرح ساخته بود. آن این است که اساسا هنرمند در نقش فاعلیت خود صرفا بخشی از جهان را میگیرد و چیز های دیگری از جهان را به یکدیگر پیوند میزند و صرفا از ان چیز ها که در جهان بود چیزی جدید ایجاد می شود یعنی هنرمند از اساس خود و هویت خویش را وابسته به اشیا جهان و ایده ها و ذهنیت های پیش خود بوده است و البته هنرمند اینجا نیز در مقام فاعل اهمیت پیدا میکند زیرا هنرمند است که چنین کاری میکند و نه کسی دیگر.
اما انچه هنرمند را از دیگری متمایز می سازد نقش ان است که همواره زیبایی را با خود حمل می سازد و هنر ان بیشتر از این که بیانگر احساسات او باشد کنشی بس بزرگ تر است و ان به تصویر کشیدن روح تاریخ به روشی تماما شهودی است که از اساس با فلسفه یا دین متفاوت است از همین رو است که هگل هنر را نابیانگر
( این نابیانگری تنها در روش است و نباید تصور کنیم که هنر ناشناختنی است زیرا هگل هنر را در کنار دین و فلسفه وجهه ای از پدیدار شدن حقیقت می داند)
معرفی میکند. هنرمند از روزمرگی تا تاریخ و عقاید هر دوره و زمانه را به گونه ای به تصویر میکشد که تلنگری بر همگان زند که به سوی درک تاریخ حرکت کنند. هر چند که ممکن است هنرمند خود اثر خود را در احساسات خود بجوید اما اثر هنری همواره از شخص و فرد و ذهنیت فردی فراتر میرود و ارزش ها و مکان ها و عقاید را در زمینه ها و زمانه های مختلف به چشم مردم اشکار میکند.
هنر به نبوغ هنرمند وابسته است اما نبوغ از هنرمند فراتر می رود و نسبت به او همانقدر ناشناس است که نسبت به هر کس دیگر و ارزش هنر در همین الهام هنرمندانه است. اما الهام هنرمند را پشت سر می گذارد و از او هم دور می شود. و مهم تر این که همین نا آشکارگی و ناشناخته ماندن ابهام هنری را می آفریند که به گفته هگل در حکم تعریف اثر هنری است و وجه تمایز آن از هر تولید دیگر آدمی هنر بی شک چون فلسفه و دین ارزش شناختی و عقلانی دارد و روشنگر ماهیت نسبت آدمی با طبیعت و دیگران است اما این همه وابسته اند به شهود یا آنچه هگل Anschauung نامیده برخلاف دین که بیانگر است به معنای مشهور Vorstellung و برخلاف فلسفه که با مفاهیم کار میکند.شهود نکته ی مهمی در اندیشه ی هگل به هنر است اثر هنری به نیروی مرموز آفرینندگی و نبوغ هنرمند مرتبط است.
البته از آنجا که اثر هنری در نهایت محصول کار آدمی است مثل هر محصول دیگری قابل شناخت است اما این شناخت دامنه خیلی محدودی دارد. نکته اصلی این است که هنر از محدوده خودآگاهی روح سوبژکتیو بیرون میآید.
هنر هم شهودی و بیواسطه است و هم چیزی است که آگاهانه تولید میشود.
در هنر چیزی وجود دارد که از نیاز همیشگی ما به آزادی در آفرینش شروع میشود اما از این نیاز فراتر میرود. هنر در واقع شکل دیگری از اندیشیدن است. شکلی از اندیشیدن که مسیر و ضرورت خودش را دنبال میکند و از عقلورزی معمول فراتر میرود. در هنر ذهن و عین به شکلی معنوی با هم یکی میشوند. گایست در زندگی ما پشت چیزهای محسوس پنهان شده است. فهمیدن این حضور پنهان همان چیزی است که به آن زیبایی میگوییم. زیبایی از این جهت جلوه حسی ایده است چیزی که هگل به آن ایدهآل میگفت. ایده گاهی در قالب امور حقیقی خودش را نشان میدهد و گاهی در قالب زیبایی. فهم حالت اول کار فلسفه است اما حالت دوم فقط از راه هنر قابل درک است.
در طبیعت هم زیبایی وجود دارد اما چون این زیبایی مستقیماً از روح انسان زاده نشده به همان شکل هم شناخته نمیشود. وقتی کسی زیبایی یک منظره طبیعی را میبیند یا صدای زیبای طبیعت را میشنود این زیبایی را لزوماً به روح نسبت نمیدهد. جدا از نیرویی که ذهن انسان برای درک این جلوهها به کار میگیرد در خود طبیعت چیزی کاملاً Geistig پیدا نمیکند.
اما زیبایی هنری مستقیماً از روح زاده میشود و به همین دلیل برای خود روح هم آشکارتر است. آشکار شدن زیبایی یعنی حضور همزمان وجه ابژکتیو و سوبژکتیو ایده در یک اثر. وجه اول در جسم و صورت اثر دیده میشود و وجه دوم در معنا و محتوای فکری و روحانی آن خودش را نشان میدهد.
حقیقت و زیبایی درس های فلسفه هنر از بابک احمدی صفحه ۹۷ تا ۱۰۵📚📖




