سکوت خونه داره عذابم میده. سکوت کلا داره برام ترسناک میشه. چرا؟ من که عاشق سکوت بودم. من که خیلی دوست داشتم این خالی بودن از همه چیز رو.
پسر جدیدِ سکوت رو برام شکسته بود. حواسم بهش بود اینجوری سکوت برام معنایی نداشت انگار دیگه. با این پسر جدیدِ هم نشد البته. از اولم میدونستم نمیشه. آخرین باری که همو دیدیم، درست جایی که داشت موهام رو ناز میکرد، میدونستم آخرین باره که میبینمش. انقدر نشده که دیگه سخته باور کنم بشه. هزار بار با خودم مرور کردم آدم اگه اقلیمش رو عوض کنه، بختش هم عوض میشه؟ فکر سینه مردونهش هر فکری تو سرم رو پاره میکنه. چرا با اینکه میدونستم آخرین باره که میبینمش، بغلش نکردم؟ چرا وانمود کردم فقط دوستیم؟ چرا اونقدر بهش بی محلی کردم که آخرش اومد بهم از دختر جدیدِ گفت؟ چرا بهش مشورت دادم؟ چرا بهش نگفتم نمیخوام بشنوم ازت که داری میگی دلت یک جایی گیر کرده؟
سکوت خونه شکست با صدای پارتی همسایه رو به رویی. چند وقته شبیه هم سنام زندگی نکردم؟ چند وقته فرصت ندادم به آدما که خودشون رو بهم بشناسونن؟ چند وقته بدون دغدغه خوشحال نبودم؟ چرا شبیه هم سنام نیستم؟ چرا همیشه خوشحال میشدم از این همه رفتار بزرگونه؟ از پارتی همسایه صدا میاد: یه معشوقه میخواستم. برای خونه قلبم. که دنیام رو بسازه توی ویرونه قلبم. منم. منم به معشوقه میخواستم…
