اون روز که تو باغ بودم
مست بودم و داغ بودم
یکی دیدم داره میاد
پیر هم بودش خیلی زیاد
یه پیرمرد افغانی
با سکه های اشکانی
میخاست که گولم بزنه
با تلفنم زنگ بزنه
وقتی دادم باهاش دست
داشاقمو با کش بست
سرخ و کبود شد کیرم
از صبح باهاش درگیرم
مرتیکه پیرمرد
گوند منو تیره کرد
اینم بودش داستانم
الان بیمارستانم



