روزی رسید که پرندهای از شانهام پرید،
بیآنکه صدایی کند، بیآنکه نگاهی بیندازد.
فقط سبک شدم.و مدتی بعد فهمیدم:
گاهی سبک شدن، یعنی چیزی را برای همیشه از دست دادهای.
من باغی بودم در انتظار باران،با شاخههایی رو به آسمان، و آسمان… رویش را بر من بست.
نه از خشمی، نه از نفرتی، از بیدلی.
درختی که بر تپه ایستاده باشد، حتی اگر نداند،
یکروز میفهمد که فصلها برایش نمیچرخند.
همهچیز همان است، رود میگذرد، آفتاب طلوع میکند، و تنها چیزی که فرق کرده، این است که دیگر نمیخواهم منتظر هیچ بهاری بمانم.
پرنده اگر برنگردد، تقصیر آسمان نیست.
او فقط پرواز را انتخاب کرده. و من باید یاد بگیرم با شانهای خالی راه بروم.
-آخرین رامِشگر



