پسر نصف قوطی گوشت خوک و زردهی تخممرغش را که خورد سرش را گذاشت روی زمین خیس از باران، خستهوکوفته کلاهخود را از سرش برداشت، چشمانش را بست، ذهنش را از فکر هزار و یک سنگر و خاکریز خالی کرد، و در یک چشمبههم زدن به خواب رفت.
بیدار که شد، ساعت نزدیک ده بود _ زمان جنگ، زمان جنون، زمانی از آن هیچکس _ و آسمان سرد و مرطوب فرانسه داشت به تاریکی میزد. همانجا ماند و چشمانش را باز کرد تا فکر و خیالهای کوچک مربوط به جنگ، فکر و خیالهایی که نمیشد به فراموشی سپرد، فکر و خیالهایی که نمیشد به باطل شدنشان دل بست یا امیدی داشت، آرام آرام اما بی تردید باز به ذهنش برگردند.
وقتی ذهنش که متاسفانه خیلی گنجایش داشت از این فکر و خیالها پر شد، آن فکر نامیمون که شبها میآمد سراغش از راه رسید: بگرد دنبال جای خواب. بلند شو. پتوتو جمع کن. اینجا که جای خواب نیست.
•با عشق و نکبت / جی. دی. سلینجر
For Esmé – with Love and Squalor
▫️«در تحلیل این قطعه، یک نکتهی مهم این است که جنگ مستقیماً صحنهآرایی نمیشود؛ بیشتر از طریق ذهن خستهی سرباز تجربه میشود.»@shotnote1✍
@honarefilmnameh 🎬
