▫️خورخه لوئیس بورخس
در ایستگاه قطار متوجه شد که هنوز سی دقیقه وقت دارد. به سرعت به یاد آورد که در قهوهخانهای در کاله برزیل (در بیست قدمی خانه ایرگوین ) گربهای عظیم وجود دارد که چون ربالنوعی متفرعن، به ناز و نوازشهای مشتریان تن میدهد. به قهوهخانه وارد شد. گربه آنجا بود، خوابیده بود. یک فنجان قهوه سفارش داد، به آرامی آن را به هم زد، جرعه جرعه آن را نوشید. (این لذت در کلینیک از او دریغ شده بود.) وقتی به موهای سیاه گربه دست میکشید فکر کرد که این تماس خیالی بیش نیست و این دو موجود، انسان و گربه، گویی با دیواری شیشهای از یک دیگر جدا شدهاند، زیرا انسان در زمان، در تداوم، زندگی میکند، حال آنکه این جانور جادویی در زمان حال، در ابدیت لحظه، میزید.
▫️«قهرمان» نه یک شخصِ کنشگر، که یک ذهنِ متفکر است، در برابرِ یک گربهی ابدی. یک اتفاق ظاهراً ساده، نوازش کردن گربه تبدیل میشود به تأملی دربارهی زمان، مرگ و هستی.«جنوب» را یکی از نمونههای مهم داستان مدرن ميدانند.
@shotnote1 ✍
