📕در نگاه ناصرالدین شاه، طبیعت موجودی زنده بود.شبها که مشغول ثبت رخدادهای روزانه میشد، همانقدر که از آدمها مینوشت از کوهها و درختها و پروانهها حرف میزد. وقتی همکه مشغول طراحی و نقاشی میشد، قلمش بیشتر همینها را میکشید. هر روز زیباییهای طبیعت را میدید و هر بار به وجد میآمد. نگاهش که به دماوند میافتاد، انگار دوستی قدیمی را دیده است؛ هوش از سرش میرفت و قلبش روشن میشد. شاید این میراث اجدادش بود که پس از نسلها چادرنشینی در دشت و کوه رفتهرفته به کاخنشینی در شهرها خو کرده بودند اما در گذر سالها همچنان عشق به طبیعت در وجودشان شعله میکشید. روایتی که لیدی شیل همسرِ سفیر انگلستان، از دیدار با اهل حرم در اندرون کاخگلستان نقل کرده، بهخوبی نشان میدهد که قاجارها اگرچه زندگی در بناهای سلطنتی را دوست داشتند و به آن مباهات میکردند، گاه و بیگاه دلتنگ آن زندگی رها و سرخوشانه در طبیعت میشدند.
📕شاهی که همه عمر شیفته تماشا بود. در قلبطبیعت از دامنه تپهها و کوهها بالا میرفت؛ در سفر به شهرهای جدید به دنبال بلندترین نقطه آنها میگشت؛ و در مواجهه با بناهای بلند پلههایشان را زیر پا میگذاشت تا خودش را به بام آنها برساند. همه اینها را به جان میخرید تا از آن بالا پیرامونش را تماشا کند: منظرهها و شهرها و آدمها را تماشای چشم اندازهای طبیعی و شهری به زندگی او طراوت و تنوعی میداد که همیشه در پیاش بود. وقتی همه چیز را مثل عقاب زیر نظر میگرفت بیشتر از هر زمان خودش را ظلالله می یافت؛ سایه مقتدر خداوند بر روی زمین که از احوال رعایا خبر دارد و نه فقط بر شهرها که بر طبیعت هم چیره است. برای شاه شیفته تماشا، هیچ چیز لذت بخشتر از این نبود. هیچوقت از تماشای چشماندازهای طبیعی سیر نمیشد. عادت به شکار که از ابتدای جوانی سرگرمی محبوبش بود همیشه او را برای یافتن نقطهٔ دید مناسب به نوک کوهها و تپهها میکشاند.
⬇️مشخصات کامل کتاب در لینک زیر👇👇👇
https://t.me/shahab_bookstore/13084









