یه سکانس توی ریپلای هست که یکی از کاراکترها از دنیا رفته و برای مراسمش، هیچکس گریه نمیکنه. همه خیلی عادی رفتار میکنن؛ حرف میزنن، میشینن، انگار نه انگار که یه نفر رو از دست دادن.
اولش برام خیلی عجیب بود؛ با خودم گفتم چرا هیچکس گریه نمیکنه؟ چطور میتونن اینقدر عادی باشن؟
اما هرچی سکانس جلوتر رفت، بیشتر فهمیدم که نه… واقعاً عادی نبودن. فقط داشتن خودشون رو نگه میداشتن. انگار همه منتظر بزرگترشون بودن؛ منتظر بودن یکی شروع کنه به سوگواری، تا خودشون هم بالاخره اجازه داشته باشن بغضشون رو رها کنن.
و شاید سوگ همیشه شبیه گریههای بلند و بیوقفه نباشه.
گاهی سوگ، همون آدمیه که ساکت نشسته، چای میریزه، جواب بقیه رو میده و وانمود میکنه حالش خوبه؛ فقط چون هنوز وقت فرو ریختنش نرسیده.
چه سکانس عجیبی بود… :)❤️🩹





