Forwarded fromآبشوران
آفتاب روی دیوار کاهگلی حیاط رنگ میباخت؛ دلم میخواست افتاب نرود هیچ وقت نرود و مشقهایم خود به خود نوشته بشوند و بابام از خواب بیدار نشود هر وقت بلند میشد بهانه میگرفت و کتکمان میزد. دلهره ی شنبه در دلم بود آن همه مشق و جدول ضرب و معلم نامهربان و صدای ماست فروش دوره گرد در کوچه چرا هیچ کس نبود که دوستمان داشته باشد؟
September 3, 2026 49