میدانی؟ حتی نبود تو را میتوانم شاعرانه تفسیر کنم. انگار نبودنتهم زیباست، کلمات برایش جان میدهند. تا به حال کسی نبودش این چنین زیبا بوده؟ یا اولینِ تاریخ را به نام خودت زدهای؟ گاهی دلم میخواهد باز چشمانت را در چشمانم گره خورده پیدا کنم، اما اکنون از تو برایم یک فنجان خالی دست نخورده مانده. یک فنجان که اضافه بر خودم چای میریزم و هردو سرد میشوند. خودت میدانی که باید اول تو به چای لب بزنی. تو نیستی و من در نبودنت غرق میشوم. بیچاره استکان چای، دلش برای لبهای تو تنگ شده و دستانی که او را در آغوش میگرفتند. دیگر حتی چایهم نمیخواهد چای باشد، میخواهد یک نفس باشد در امتداد هوای تو. میخواهد حتی حسودی کند به دیوار اتاقت که به آنها تکیه میدهی، به آینهای که تو را میبیند و پیراهنی که تو را تمام روز در بر دارد. من را به خیال خودت بسپار، به فراموشی ذهنت ولی استکان چای را باز در آغوش بگیر و لبهایت را بهشان برسان. میشکنندها! عزیزدل استکان چای من.
- بانوی قرن19ام.
حوالی اعتراف یک مجنون
هشتم شهریورماه

