دیشب یا شب قبلترش تو صحبت با علی فهمیدم چند روز قبل شروع جنگ، از ایران رفتن. خیلی خوشحال شدم و خاطر و خیالم راحت شد. یکم بعدترش غمین شدم از اینکه دیگه اینطوری نیست که هر زمانی اراده کردم، بتونم ببینمش. تهران که بودیم، کار یه کافه رفتن یا پای سیگار نشستن بود. کرمان که بود کار یه هیچهایک و سفر بود. شیراز که رفت، کار یه قطار نشستن و رسیدن. الان ولی چی؟
علی همیشه عادت داشت، یهو میذاشت و میرفت. سری آخری یهو از تهران پا شد و رفت ماهان کرمان. رفتم و اونجا دیدمش و اتفاقا چند روز پیش، یه یادداشتی ازش لابهلای دفتر یادداشت سال ۹۹ م پیدا کردم.
این سری دورتر رفته و نمیدونم کِی و چطور دوباره میبینمش. امشب بچهها اینجا بودن و خیامخوانی پخش شد و اون غم، عمیقتر شد. که ما حتی بوشهری هم که رفتیم نیمه تموم موند و نشد یه سفر رو با هم تموم کنیم.
خلاصه که، غمگینم.
Forwarded fromکولی
2August 2, 2026 70