@rubyxly · 985 subscribers
𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝖺𝗅 𝖺𝗇𝗀𝖾𝗅 殺す 𝗈𝗋 𝗆𝖺𝗒𝖻𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗉𝗋é𝗍𝗍ı𝖾𝗌𝗍 𝖾𝗏ıl 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗒𝗈𝗎'𝗏𝖾 𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗌𝖾𝖾𝗇 ¿ t.me/rubyxlychallengs 𓇬 #𝖠𝗅𝗐𝖺𝗒𝗌.𝗂𝖼𝗈𝗇𝗂𝖼.𝗈𝗇𝖾 𝗌 𝖤𝗌 𝗄ö𝗇𝗇𝗍𝖾 𝖾𝗂𝗇 𝖻ö𝗌𝖾𝗋 𝖳𝗋𝖺𝗎𝗆 𝗌𝖾𝗂𝗇.
The short link opens the channel straight in the Telegram app — not in a browser tab.
tg.me/go/rubyxlyIs this your channel? Add @tgme as admin — and see how many people click your links. Get the stats →
Channel created June 10, 2026per Telegram
We have been tracking it since September 6, 2026
In all that time the channel has changed neither its name, nor its @username, nor its avatar.
We show only what we have seen ourselves.

به موزهٔ خاطرات سوخته خوش آمدید.
اینجا خانهٔ آخرین خاطرات زندگیهاست؛ زندگیهایی که زمانی زیبا، ارزشمند و بیهمتا بودند و آدمها نیز گمان میکردند که هیچگاه از میان نخواهند رفت.
اما گذر تاریخ هیچگاه مهربان نبود.
نقاشیها سوختند، مجسمهها شکستند، کتابها گم شدند و صداهایی که روزی در تالارهای جهان میپیچیدند، برای همیشه خاموش شدند.
و من سالها میان همین خاطرات قدم میزنم و ویترین به ویترین، قاب به قاب، برای هر چیزی که دیگر نیست، داستانی بر جای میگذارم.
اما امشب میخواهم از زیبایی بگویم؛ زیباییای که هر بار با قدم زدن میان این آثار، به یادش میافتم.
شاید عجیب باشد، اما گمان میکنم داستانهای مرگ هر یک از این آثار به من آموخت که چگونه قدر چیزهایی را که هنوز دارم بدانم.
و من...
من هنوز چیزهایی دارم که دنیا از داشتنشان محروم شده.
آن پرترهٔ گمشده را به یاد دارید؟
همان که میگفتند لئوناردو برای چشمانش ماهها سکوت کرد، برای آن عمقِ عجیب که نمیشد در رنگ جای داد... حیف که امروز چیزی جز ردّی از آن باقی نمانده؛ قابش مانده و خاطرهای از آن نگاه.
هرچند، اگر صادق باشم، من چندان برایش سوگوار نیستم.
من زیباترش را در زندگیام دارم.
چشمانی که نمیدانم چطور میشود گفت لبخند میزنند؛ مگر اینکه بگویم وقتی نگاهم میکند، من هم دیوانهوار لبخند میزنم.
آنقدر عمیق و مهرباناند که گاهی فکر میکنم تمام آنچه نقاشان برای کشیدنشان از دست دادهاند، من در یک نگاه او پیدا کردهام.
و آن لبخند...
آه، آن لبخند.
جهان قرنهاست لبخند مونالیزا را تماشا میکند و هنوز نمیداند راز آن چیست.
چه مضحک...
من راز لبخندی را میدانم که با یک گوشهٔ کوچک از لبهایش، به من یادآوری میکند هنوز باید نفس بکشم.
صدایش را زیاد نشنیدهام، اما مگر میشود صدای او گرم نباشد؟
دیوانهوار است؛ انگار رهگذری بگوید نوای ادوارد الگار چه دلنشین است و تو، حتی با نشنیدن آن نوا، دلت را بر باد ندهی.
حرف زدنش...
آه، حرف زدنش را نباید در این موزه آزاد گذاشت.
کتابهای ارسطو را روزگار از ما گرفت؛ صفحاتی که زمانی ذهن آدمها را زیر و رو میکردند و حالا تنها نامی از بسیاریشان مانده.
اما من اگر قرار باشد دیوانه شوم، ترجیح میدهم دیوانهٔ حرفهای او باشم؛ آنقدر که دلم بخواهد تمام جملههایش را جایی پنهان کنم تا هیچکس جز من پیدایشان نکند.
و آن گیسوانِ سیاه...
سیاهتر از آنکه واژهٔ «سیاه» توانایی بیان آن را داشته باشد؛ کوتاه و دلربا، انگار شب را بریدهاند و گذاشتهاند درست بالای صورتش.
در این موزه چیزهای سیاه بسیاری دیدهام؛ جوهرهایی که نامهها را برای قرنها زنده نگه داشتند، رنگهایی که بر بوم نشستند و با گذر زمان از بین رفتند...
اما هیچکدام به سیاهی موهای او نمیرسند.
بگذار یک نفسی تازه کنیم.
او یک گربه است!
نه، یک گربه...
بگذار بگویم یک گربهٔ کوچک، شیرین، لوس و شیرینزبان که گاهی آنقدر شیطنت میکند که خیال میکنم اگر یک لحظه چشم از او بردارم، تمام موزه را به هم میریزد.
اما عجیب است...
همین گربه با آغوشی ساده و آشنا آرام میشود.
آنهمه شیطنت، آنهمه بپربپر، ناگهان خاموش میشود و فقط آرام میگیرد؛ انگار تمام دنیا برایش همین یک جای امن بوده.
و من دیوانهٔ حسودیهایش هستم.
آه، اگر این موزه ویترینی برای چیزهای کمیاب داشته باشد، من حسودیهای او را پشت شیشه میگذارم و رویش مینویسم:
«چیزی که دیگر در هیچ کجای جهان نمیتوان یافت.»
و اگر روزی تمام این موزه هم بسوزد...
اگر تمام نقاشیها، کتابها، قصرها، نتها و خاطراتی که اینجا جمع کردهام خاکستر شوند، باز هم شکایتی ندارم.
چون تمام عمرم را صرف نگهداری از چیزهایی کردم که دنیا دیگر ندارد؛
و خوشبختی من این است که زیباترینشان را دارم.
نه پشت شیشه.
نه در قاب.
نه در کتابی که روزی ورقهایش سوخت.
زنده.
نزدیک.
با همان چشمهای عمیق، همان لبخند، همان موهای سیاه و همان دلِ گربهوارِ کوچکش.
اسم این آخرین اثر را هم لازم نیست روی پلاک موزه بنویسم.
خودم میدانم.
مینهو.