بازاندیشی فلسفی_ریاضیاتی در نسبت کمال،تعین،نامتناهی و مفهوم خدا
کمال، نه غایت؛ بلکه خودتعینیِ نامتناهی
🖋مقداد پیمانی
وقتی از «کمال نامتناهی» سخن میگوییم، به چیزی فراتر از یک موجود یا تعینِ کامل اشاره میکنیم. کمال نامتناهی را نمیتوان صرفاً چیزی دانست که همهٔ کمالات ممکن را در خود جمع کرده و به همین دلیل «کاملترین» شده است. اگر کمال، یک تعین نهایی باشد، آنگاه ناگزیر باید پذیرفت که جایی در پایانِ امکانها، چیزی از پیش تعیینشده وجود دارد که همهٔ تعینهای دیگر به سوی آن حرکت میکنند.
اما در این صورت، یک پرسش بنیادین پدیدار میشود:
آیا کمالی که از پیش بهعنوان یک تعین نهایی تعیین شده است، هنوز حقیقتاً نامتناهی است؟
اگر کمال در جایی از پیش موجود باشد و جهت حرکت تعینها را مشخص کند، هر تعین پیشین صرفاً صورتی ناقص از آن خواهد بود. در این صورت، کمال به یک غایتِ از پیش تعیینشده تبدیل میشود؛ چیزی که باید در پایان فرایند به آن رسید.
اما میتوان کمال را به گونهای دیگر فهمید:
«کمال نه کاملترین تعین، بلکه نامتناهیبودنِ امکان تعین است.»
برای روشنشدن این ایده، هندسه مثال ساده و در عین حال عمیقی در اختیار ما میگذارد.
در هندسه میتوان از مثلث به چهارضلعی، پنجضلعی، ششضلعی و سپس به چندضلعیهایی با تعداد اضلاع هرچه بیشتر رفت. این فرایند هیچ «آخرین چندضلعی»ای ندارد. تعداد اضلاع را میتوان همواره افزایش داد.
در چندضلعی منتظم، زاویهٔ داخلی هر رأس از رابطهای مشخص به دست میآید: هرچه تعداد اضلاع بیشتر شود، زاویهٔ هر رأس به ۱۸۰ درجه نزدیکتر میشود؛ اما هیچ چندضلعی متناهیای وجود ندارد که زاویهٔ رأس آن دقیقاً ۱۸۰ درجه باشد.
در این فرایند، دایره میتواند حدّ این فرایند باشد؛ اما دایره خودِ کمال نیست.
دایره یک تعین هندسی مشخص است. اگر آن را «کمال» بنامیم، بار دیگر کمال را به یک تعین نهایی فروکاستهایم.
دقیقتر آن است که بگوییم:
«دایره جهتِ حدیِ این فرایند است، نه خودِ کمال.»
«حد» میتواند جهتِ همگرایی یک فرایند خاص باشد، بیآنکه خودْ مرحلهٔ نهایی آن فرایند باشد. اما کمال، اگر قرار باشد نامتناهی فهمیده شود، نمیتواند یک تعین نهایی باشد.
زیرا اگر کمال یک تعین نهایی باشد، چیزی وجود خواهد داشت که در آن امکان تعین بیشتر پایان یافته است.
و این همان چیزی است که باید از آن پرهیز کرد.
کمال را نباید کاملترین تعین دانست؛ بلکه باید آن را نامتناهیبودن امکان تعین دانست.
یک مثلث، از حیث مثلثبودنش، تعینی کامل است؛ اما نهایی نیست. کاملبودن یک تعین به معنای تمامشدن امکان تعین نیست.
پس باید میان کاملبودن و نهاییبودن تفاوت گذاشت.
از تعینها به قواعد تعین
اما هندسه در اینجا ما را به مرحلهای عمیقتر میبرد.
تمام این امکانهای تعین درون یک نظام معین، مثلاً هندسهٔ اقلیدسی، رخ میدهند. در هندسهٔ اقلیدسی، قواعدی وجود دارند که امکان تعینهای هندسی را تعیین میکنند.
اما خودِ این قواعد نیز ضرورتاً آخرین صورت ممکن نیستند.
با تغییر اصل توازی، هندسههای نااقلیدسی پدیدار میشوند. در هندسهٔ هذلولوی، مجموع زوایای مثلث کمتر از ۱۸۰ درجه است؛ در هندسهٔ کروی، بیشتر از ۱۸۰ درجه.
یعنی دیگر فقط شکلها درون نظام تغییر نکردهاند؛ بلکه خودِ نظامی که شکلها را تعیین میکند تغییر کرده است.
اینجا یک سطح تازه از تعین پدیدار میشود:
تعینها → قواعد تعین → تعینِ قواعد
در هندسهٔ ریمانی این امکان حتی بنیادیتر میشود. دیگر صرفاً نمیپرسیم یک شکل چیست، بلکه میتوانیم بپرسیم:
فاصله چگونه تعریف میشود؟
ساختاری که فاصله، زاویه، طول و مسیرهای هندسی را تعیین میکند، یعنی متریک، خود میتواند موضوع صورتبندی و تعیین قرار گیرد.
پس چیزی که در یک سطح «قاعده» بود، در سطحی بالاتر خود به «موضوع تعین» تبدیل میشود.
این نکته، مفهوم نامتناهی را دگرگون میکند.
ممکن است بگوییم یک نظام، بینهایت تعین درون خود دارد. اما این هنوز نامتناهیِ کامل نیست؛ زیرا ممکن است تمام این تعینهای بینهایت، درون یک قاعدهٔ از پیش تثبیتشده رخ دهند.
اگر جهتِ حرکت این تعینها نیز از پیش تعیین شده باشد، آنگاه حتی یک فرایند بینهایت همچنان در حصار یک تعین بنیادی قرار دارد.
در این صورت:
قاعده بر تعین تقدم دارد.
قاعده، امکانها و جهت تعین را از پیش محدود کرده است.
بنابراین صرفِ «بینهایت بودن» کافی نیست.
«نامتناهی میتواند همچنان مقید باشد.»
از نامتناهی به خودتعینی
نامتناهیِ عمیقتر زمانی آغاز میشود که خودِ قاعدهٔ تعین نیز بتواند موضوع بازتعین قرار گیرد.
یعنی نهفقط تعینها تغییر کنند، بلکه خودِ قواعدی که امکان تعین را فراهم میکنند نیز بتوانند تغییر کنند.
تعین میتواند به قاعدهٔ تعین تبدیل شود؛ قاعدهٔ تعین میتواند دوباره موضوع تعین قرار گیرد؛ و این فرایند میتواند ادامه پیدا کند.
اینجاست که مفهوم خودتعینی وارد میشود.
خودتعینی یعنی فرایند نه صرفاً بینهایت تعین تولید کند، بلکه امکانِ بازتعینِ شرایط و قواعد تعین خود را نیز در خود داشته باشد.
اگر قاعدهای بیرونی و نهایی بر کمال حاکم باشد، آنگاه کمال هنوز توسط چیزی فراتر از خودش تعیین شده است.
حتی اگر آن قاعده «والاترین قاعده» باشد، باز هم کمال درون حصار یک تعین قرار گرفته است.
در این حالت:
«کمال نامتناهی است، اما خودتعین نیست.»
زیرا چیزی بیرون از آن، جهت و امکانهایش را تعیین میکند.
پس مسئله فقط این نیست که کمال «بینهایت» باشد؛ مسئله این است که نامتناهیِ آن از بیرون تعیین نشده باشد.
از این منظر، کمال نه بیقاعدگی است و نه فقدان تعین. بیقاعدگی صرفاً فقدان ساختار است.
کمال در مقابل میتواند ساختارمند باشد؛ اما ساختارش چیزی نیست که از بیرون بر آن تحمیل شده باشد.
کمال یعنی:
«توانِ خودتعینِ بیپایان؛ توانِ تعینکردن، بازتعینکردن و حتی بازتعینِ قواعدی که تعین را ممکن میکنند.»
در این معنا، هیچ تعین بالفعل ناقص نیست صرفاً به این دلیل که تعین دیگری پس از آن ممکن است.
هر تعین، در مقام خودش، تعین است؛ اما هیچ تعینی نهایی نیست.
ناتمامبودن دیگر نشانهٔ نقص نیست؛ ساختار خودِ کمال است.
کمال چیزی نیست که در پایان فرایند منتظر ما باشد. کمال خودِ گشودگی فرایند است؛ فرایندی که نهتنها تعینهای تازه، بلکه امکان بازتعینِ خودِ قواعد و افقهای تعین را نیز میگشاید.
بنابراین میتوان چنین صورتبندی کرد که:
«کمال، کاملترین تعین نیست؛ نامتناهیِ خودتعین است.»
و در صورت دقیقتر:
«کمال عبارت است از گشودگی نامتناهیِ امکان تعین، بازتعینِ تعینها و بازتعینِ قواعدی که تعین را ممکن میکنند؛ بهگونهای که هیچ قاعدهٔ نهایی و بیرونی نتواند این فرایند را در یک تعین نهایی محصور کند.»
کمال، پس، نه نقطهای در انتهای راه است و نه چیزی که باید روزی به آن رسید.
کمال، خودِ راهی است که هیچ پایان نهایی ندارد؛ زیرا توانِ تعیینِ خودِ راه را نیز از دست نمیدهد.
و اگر این معنا را تا نهایت فلسفیِ خود دنبال کنیم، آنگاه پرسش از «کمال نامتناهی» دیگر صرفاً پرسش از داشتنِ بینهایت صفت و کمال نیست؛ بلکه پرسش از موجودی است که هیچ تعین بیرونی، هیچ قانون فراتر و هیچ غایتِ از پیش تعیینشدهای بر او تقدم ندارد.
در این افق، نامتناهیبودنِ کمال دقیقاً با خودتعینی مطلق پیوند میخورد.
کمال، چیزی در پایان راه نیست؛ کمال، آن گشودگیای است که پایان راه را از اساس ناممکن میکند.
کمال، کاملترین تعین نیست؛ نامتناهیِ خودتعین است.نامتناهیِ خودتعین، فرایندی است که هیچ تعین نهایی و هیچ قاعدهٔ بیرونی نمیتواند آن را به پایان برساند.
وقتی میگوییم «کمال، توانِ بازتعینِ قواعد است»، این جمله یک قاعدهٔ محتوایی تازه نیست که بگوید تعینها باید به فلان سو بروند؛ بلکه صرفاً توصیف صورتِ فرایند است
کمال بهمثابه خودتعینی، نه در دام قاعدهٔ بیرونی میافتد و نه در دام پارادوکس خودارجاعیِ ویرانگر، چون تنها چیزی که «ثابت» میماند فرمِ گشودگی است، نه محتوای مسیر — و فرم گشودگی، با اعمالشدن روی خودش، نه نقض میشود و نه بسته میشود، بلکه بازتولید میشود.
@Rooyado
