بعضی روزها، زمان عجیب‌تر از همیشه می‌گذشت؛ صبح می‌آمد، اما انگار شبِ… — 𝑃𝑖𝑒𝑐𝑒𝑠 𝑜𝑓 𝑀𝑒 — TG.ME

بعضی روزها، زمان عجیب‌تر از همیشه می‌گذشت؛ صبح می‌آمد، اما انگار شبِ قبل هنوز تمام نشده بود. ساعت‌ها در سکوتِ اتاقش می‌نشست و به صدای دورِ خانه گوش می‌داد؛ به رفت‌وآمدها، باز و بسته شدنِ درها و حرف‌هایی که هیچ‌وقت قرار نبود به گوش او برسند.
گاهی کتابی را باز می‌کرد و چند صفحه بعد می‌فهمید مدت‌هاست فقط به یک جمله خیره مانده. گاهی کنار پنجره می‌ایستاد و تغییرِ رنگِ آسمان را تماشا می‌کرد. لبش را بی‌اختیار می‌کند و به فکرهایی برمی‌گشت که هرچقدر از آن‌ها فرار می‌کرد، باز راهی برای برگشتن پیدا می‌کردند.
روزها می‌آمدند و می‌رفتند. فصل‌ها عوض می‌شدند، آدم‌ها تصمیم‌های تازه می‌گرفتند و بعضی‌ها بی‌سروصدا از زندگی‌اش کنار می‌رفتند؛ انگار هرکس جاده‌ای جدا برای خودش پیدا کرده بود.
اما او هنوز میانِ همان روزهای تکراری ایستاد
بود؛ نه کاملاً گم شده، نه واقعاً به جایی رسیده. فقط منتظرِ لحظه‌ای که ذهنش کمی ساکت شود و بتواند بفهمد بعد از این همه فکر، باید به کدام سمت برود.
September 7, 2026 54