تا حالا دقت کردهاید چطور بعضی آدمها حاضرند تا آخر عمر غصه بخورند، اما حاضر نیستند خوب شوند؟ نه به خاطر اینکه خوب شدن سخت است، به خاطر اینکه غصه، تنها دارایی شان است.
تصور کنید زخمی روی دستتان عمیق است و هر روز به اطرافیان نشانش میدهید و آنها برایتان پماد میآورند، باند تمیز میدهند، نوازش تان میکنند و میگویند چقدر زخمت دردناک است. یک روز اگر خوب شوید، دیگر چه چیزی برای نشان دادن دارید؟ دیگر از چه چیزی همدردی میگیرید؟ دیگر پشت چه چیزی پنهان میشوید؟
اینجاست که معمای مقاومت در برابر شفا شکل میگیرد. این رازی است که در اتاق درمان هر روز با آن روبهرو میشوم؛ آدمهایی که آمدهاند تا خوب شوند اما هر کاری میکنند نمیتوانند از رنجشان دل بکنند. نه به خاطر اینکه درد را دوست دارند، به خاطر اینکه رنج برایشان خانه شده است. خانه ای مخروبه، اما آشنا. و بیرون از این خانه، بیابانی است به نام «نمیدانم کیستم».
فردی را تصور کنید که سال ها تکرار کرده «خانواده ام زندگی مرا نابود کردند.» او این قصه را هزار بار گفته، با آب و تاب، با اشک، با قضاوت دیگران. این قصه برایش هویت ساخته. او حالا «کسی است که خانواده اش به او ظلم کردند». این برچسبی است روی پیشانی اش، اسمی است روی کارت شناسایی وجودش. اگر یک روز صبح از خواب بیدار شود و بگوید: «دیگر این قصه تمام شد، من امروز را زندگی می کنم نه گذشته را»، آن وقت جلوی آینه میایستد و میپرسد: «پس من که هستم؟»
این ته خلأست. این همان لحظه ای است که آدم را تا مرز جنون میبرد. چون هویت اش را گرفتهاند اما چیز دیگری به جایش نداده اند. او حالا دیگر آن آسیب دیده نیست، اما هنوز هم کسی نشده که میتوانست باشد. در این فاصله وحشتناک، بسیاری برمیگردند به عقب. به خانه مخروبه. به رنج آشنا. چون لااقل آنجا میدانند دیوارها کجاست، سقف از کجا چکه میکند، کجای زمین باید بنشینند تا خیس نشوند.
مقاومت در برابر عبور از رنج، گاهی نه انتخاب تنبلی که انتخاب بقاست. اما بهای این بقا، ماندن در چرخه ایست که هر دور آن آدم را کوچک تر میکند. قربانی ماندن، معافیت از مسئولیت زندگی را به همراه دارد. دیگر لازم نیست از خودت بپرسی «حالا چه میخواهم؟» چون خواستن، شروع حرکت است و حرکت، احتمال زمین خوردن دارد. اما قربانی هرگز زمین نمیخورد، چون اصلاً بلند نشده که راه برود.
او روی زمین نشسته و میگوید «مرا هل دادند که افتادم.» و همه سر تکان میدهند و میگویند «آری، تو بی گناهی.»
اما حقیقت این است که ماندن در رنج، گاهی انتقامی است آرام از کسانی که به ما ظلم کرده اند. «ببینید با من چه کردید که هنوز اینجام، هنوز نشکفته، هنوز نزیسته.» و این انتقام، هزینه اش تمام شدن عمریست که میتوانست رنگ دیگری داشته باشد. رنگی روشن، از جنس اکنون.
👁🗨👁🗨👁🗨
🅰️ @rha23
☝️☝️☝️