پس فکر کردن در واقع یعنی "رابطه ساختن" یا "فهم روابط چیزها". همین جا است که جامعهها میتوانند درست یا غلط تصمیم بگیرند: رابطهی انقلاب 57 با رویدادهای قبل و بعد از آن چه بود؟ هر قدر این روابط را بیشتر بفهمیم بهتر سنجش و داوری میکنیم و پاسخ عملی مناسبتری خواهیم داشت. هر قدر این روابط را نادیده بگیریم تصمیم ما هم هیجانیتر و کورتر خواهد بود.
پس مغزی که مدام اطلاعات دریافت میکند الزاماً مغز آگاهی نیست و فقط ممکن است سطح تماس بسیار بزرگی با جهان و تماس بسیار کمعمقی با هر چیز داشته باشد. دیویی اینجا روی نکتهی مهمی دست میگذارد: انسان جدید بسیار بیشتر میداند، ولی لزوماً بیشتر داوری نمیکند. و این دقیقا برخلاف چیزی بود که بنیانگذاران آمریکا در نظر داشتند. آنها مطبوعات چاپی محلی و تصمیمگیریهایی را در نظر داشتند که هر کس در محیط واقعی خودش با آنها روبرو میشود. برخلاف امروز که افراد با اطلاعات زیاد و نامرتبط با موقعیتش بمباران میشود. در نتیجه دیویی میگوید این حجم بالای اطلاعات که افراد قدرت هضم و پردازش آنها را ندارند باعث میشود برای داوری و قضاوت به همان منابع وابسته شوند و "فکرِ آماده" تحویل بگیرند (چون ذهن نمیتواند بدون معنادار کردن امور برای خودش آرام بگیرد). پس انسان جدید در "ساختن" محصولات فکری سهم کمتری دارد. در حالی که گذشتگان کمتر میدانستند اما بهتر میفهمیدند مشغول چه کاری هستند.
مسئلۀ آزادی برای دیویی دیگر فقط این نیست که کسی مانع اندیشیدن شما نشود بلکه باید فرهنگی وجود داشته باشد که در آن توانایی اندیشیدن اصلاً بتواند شکل بگیرد و تمرین شود. از این نظر صرف انتقال مرجعیت رسانه از خارج به داخل حلال تمام مشکلات ما نیست. بحث فراتر از مرجعیت داخل و خارج است. بحث بر سر "شرایط" فهم و سنجیدن است. میشود هزار رسانهی آزاد وجود داشته باشد، هیچ سانسوری هم نباشد، و با این حال قوۀ داوری ما در اثر بمباران مداوم محرکها تحلیل رفته باشد. یعنی آزادی اطلاعات با آزادی ذهن یکی نیست.
خطر اصلی حواسپرتی در عصر رسانههای اجتماعی نیست. خطر عمیقتر این است که ذهن به یک "ریتم معرفتی" عادت میکند. یعنی همیشه باید چیزی از بیرون برسد تا حالت درونی عوض شود. اینجا سکوت دیگر فرصت اندیشیدن نیست بلکه کمبود تحریک است. مکث برای مردم کسالتبار میشود. حوصلهی افراد تحمل یک استدلال پنجدقیقهای را ندارد. خبر باید شوک داشته باشد. متن باید فوراً پاداش هیجانی بدهد و اگر توضیحات داشته باشد خوانده نمیشود. و کمکم حتی وقتی کسی مزاحمت ایجاد نمیکند، ذهن خودش دیگر نمیتواند برای مدت کافی یک مسئله را نگه دارد تا "قضاوت" کند.
این چیزی است که از نظر سیاسی بسیار خطرناک است. کسی که برای جهتگیری ذهنی خود دائماً به محرک نیاز دارد، برای جهتگیری سیاسی خود هم آسانتر به محرک وابسته میشود. پس تبلیغات سازمانیافته کارش این است که مدام عاطفه را تحریک کند تا "رسوب عقیده" ایجاد کند. تبلیغات نیازی ندارند که ما را با استدلال قانع کنند بلکه آنقدر تحریک میکنند تا چیزی در ته ذهن ما "رسوب" کند. این مسئله آنقدر بنیادین است که فراتر از سیاست و خبر و این و آن حکومت به فرهنگ برمیگردد. فرهنگی که فرد را دائما تحریک کند، فرصت سازماندهی تجربه را از او میگیرد و هرچند شاید اطلاعات را افزایش دهد اما هوشمندی سیاسی را کاهش میدهد چون قضاوت و داوری از کار کردن روی روابط میان تجربهها زاده میشود نه از دریافت اطلاعات بیشتر.
@rezayaghoubipublic