عروسی، با طعم پشگل
قسمت دوم
وقتی صدای دف و سر و صدای خانمها را شنیدیم، همهمان دویدیم وسط خیابان و چشم دوختیم به سمت سعدآباد.
اوه... چه صحنهی زیبایی!
حدود سی، چهل تا زن از جلوی خانهی خدا بیامرز صفر میرآخوری ، رد شده بودند و داشتند عروس را به سمت حمام قدیمی رشمه میآوردند.
آن موقعها رسم بود که عروس را روز قبل از عروسی به حمام میآوردند.
از دور، زنها دست میزدند و گاهی کل میکشیدند. چند نفر هم وسط جمع، پارچههای رنگی را در هوا میچرخاندند و با صدای دف و دست، ریتم خاصی به راه انداخته بودند. گاهی هم شعری یا ترانهای میخواندند که برای منِ ، نا مفهوم بود؛ اما اصلاً مهم نبود!
همین که از دور نگاهشان میکردی، یک صحنهی تماشایی و زیبا شکل گرفته بود.
تقریباً از همهی خانههای خیابان پایین حمام ، زنها و بچه ها آمده بودند جلوی درِ حیاطشان و با لبخند این صحنه را تماشا میکردندو آنقدر ذوق و شوق داشتند که انگار عروسیِ خودشان بود!
البته عروسیهای آنزمان با عروسیهای امروزی خیلی فرق داشت؛ خبری از تشریفات و تجملات امروزی نبود. مردم ساده بودند و شادیشان هم ساده و بیریا.
خلاصه، گروه زنها با هلهله و شادی رسیدند سرِ کوچهی ما و کوچه اوبه ما حسابی شلوغ شد. کوچهی مشگلوردی هم که درست روبهروی کوچهی ما بود، پر از آدم شده بود.
مادرم، زنعموها و دخترعموهایم هم آمدند تماشا. با لبخند به عروس و فکوفامیلش سر تکان میدادند و میگفتند:
«مبارکه... مبارکه...»
این صحنه هنوز هم خیلی خوب یادم مانده؛ اینکه مردم آن زمان چقدر بیریا و بدون حب و بغض، در چنین مراسمی به صاحب عروسی و اطرافیانش تبریک میگفتند.
زنها آن زمان برای آرایش، نهایتاً صورتشان را بند میانداختند و یه کم لباسشان شیک تر می شد که اصطلاحا می گفتند فلانی تونکه جوراب کرده 😁
(تونکه جوراب: یه مد قدیمی بود که زن ها یه جوراب بلند پا می کردند بعد از زیر زانو زیر شلوارشونو می زدند تو جوراب )
لباسهای رنگارنگ، روسریهای الوان و چند تا مجمع هم همراهشان بود.
دو سه نفر از زنها مجمعهایی را روی سر گذاشته بودند و رویشان پارچهای انداخته بودند ، همان مجمعها بدجوری ذهن منِ را درگیر کرده بود!
پیش خودم میگفتم:
« یعنی زیرِ این پارچهها چی گذاشتن؟!»
حتی وسوسه شده بودم برم و یکجوری پارچه را از روی مجمع بکشم و ببینم زیرش چه خبر است! 😂
راستش یه حسی بهممی گفت اون زیر باید خوراکی های بامزه مثل شکلات و شیرینی و غیره باشه و با این فکر هی دهانم بذاق ترشح می کرد
بالاخره زنها از ما دور شدند و صدای دف و کلزدن و خندههایشان کمکم دور و دورتر شد.
تا اینکه یکییکی همهی زنها رفتند داخل حمام قدیمی رشمه و صداها تقریباً قطع شد.
ولی ، از اینکه ندونستم زیر اون پارچه چیه و اینکه نتونستم ازش بخورم عقده کردم .
از حرفهای ننم با زنعموها فهمیدم که این عروسی، عروسیِ دخترِ شیرین سعدآبادی است.
ادامه دارد...
1September 5, 2026 56