عروسی، با طعم پشگل
قسمت اول
شهریور سال ۱۳۶۰ بود و من یک کودک نهساله بودم که قرار بود پاییز همان سال، برم کلاس چهارم ابتدایی دبستان پیرنیای رشمه.
من و داداشم و پسرعموهایم، هرچه بوی مدرسه نزدیکتر میشد، انگار شیطنتهایمان هم بیشتر میشد! 😂
هوا کمکم رو به خنکی میرفت. شبها در پشهبندهایی که توی حیاط برپا میکردیم، سرمای تیزِ آخرهای شهریور باعث میشد زیر پتو جمعوجور شویم.
صبح که میشد، نسیم خنک لابهلای برگهای درختان انار و انگور میپیچید و برگها را به هم میزد. صدای قمریها و گنجشکها هم به این همهمه اضافه میشد و همه این صداها، با هم، انگار یک ترانهی زیبای صبحگاهی برایمان میساختند.
آن موقعها تقریباً همهی عموها دامداری داشتند. صبحها بیشتر اوقات با صدای عمواسماعیل از خواب بیدار میشدیم؛ صدای او که مشغول درست کردن خوراک گاو و گوسفندها بود و این کار را هم با خواندن دوبیتیهایی انجام میداد که معمولاً سر و ته نداشت ! 😂
صبحانهمان هم حکایت خودش را داشت؛ صبحانهای که از نان و پنیر و چیزهای دسترنج خودمان گرفته تا هرچه سر سفره میآمد، بوی یک زندگی ساده و خودکفا را میداد.
صبحانه را که میخوردیم، دیگر وقت ما بود و بازیهای کودکانهمان.
آخرهای شهریور معمولاً فصل درست کردن کاهگل برای اندود کردن سقف خانهها بود. من حتی همین امروز هم وقتی به آخرهای شهریور میرسیم، ناخودآگاه انگار بوی کاهگل را در فضای رشمه حس میکنم.
بوی کاهگل...
بوی کلشِ نمخورده...
بوی خاک...
بوی خربزههایی که عطر و بوی گوگرد گرفته بودند...
بوی کتاب و دفتر نو...
بوی انارهای آبدار و انگورهای سفید و سیاه...
بوی انجیرهای زردی که زیر آفتاب برق میزدند...
اصلاً انگار آن روزها همهچیز بوی برکت میداد.
ما پسرعموها عادت داشتیم تقریباً هر روز بریم سرِ کوچمان و همانجا بازی کنیم؛ گاهی از درختهای ون بالا میرفتیم، گاهی در جوی آب با ماشینکهایمان بازی میکردیم و یا رهگذران و ماشین هارو نگاه می کردیم و گاهی هم بچه های هم سن و سال خودمون که میامدن از اونجا رد بشن اذیت می کردیم و می گفتیم اجازه نمی دیم از اینجا رد بشی و خلاصه، از صبح تا وقت ناهار، همان اطراف برای خودمان بازی می کردیم .
یک روز هم طبق معمول، سرِ کوچه مشغول بازی بودیم که ناگهان از سمت سعدآباد، صدای دف و دست و کل زدن، زنها به گوشمان رسید.
ادامه دارد...
2
2September 4, 2026 128