داشتم فکر می‌کردم چقدر از زندگی، صرفِ کارهایی می‌شود که هیچ‌وقت در… — • رایمون — TG.ME

داشتم فکر می‌کردم چقدر از زندگی، صرفِ کارهایی می‌شود که هیچ‌وقت در خاطره‌مان نمی‌مانند. هیچ‌کس سال‌ها بعد از خودش نمی‌پرسد «آن سه‌شنبه‌ای که خریدِ خانه را مرتب داخل کابینت گذاشتی یادت هست؟» یا «آن روزی را که دو بار آشغال را بردی پایین؟» اما جالب این‌جاست که زندگی دقیقن همین کارهای فراموش‌شدنی‌ست. اتفاق‌های بزرگ، مهمان‌اند. کارهای کوچک اما زندگی را می‌سازند. امروز داشتم لیوانی را می‌شستم که سال‌هاست هر روز از آن چای می‌خورم. حین شستن‌ش تازه فهمیدم روی لبه‌اش یک تَرَک افتاده که احتمالن مدت‌هاست همان‌جا بوده و من ندیده بودمش. آدم هم شاید همین‌طور باشد. پیر شدن هم احتمالن همین‌جوری باشد. با هزار ترکِ باریکی که روی روح و ذهن و روان آدم افتاده، نه با شکستن‌های بزرگ. هر خانه‌ای بعد از مدتی، اخلاقِ صاحبش را یاد می‌گیرد. درِ اتاقی که بیشتر از همه باز و بسته می‌شود، صدای مخصوص خودش را پیدا می‌کند. فرشی که همیشه روی یک قسمت از آن می‌نشینی، زودتر رنگ می‌بازد. دسته‌ی لیوان محبوبت کمی تیره‌تر می‌شود. حتی دستگیره‌ی یخچال هم می‌فهمد کدام ساعتِ شب، سراغش می‌آیند. وسایل، بیش از آن‌چه خیال می‌کنیم، زندگی را بلدند. فکر می‌کنم بخش بزرگی از بزرگ شدن، از دست دادنِ خودِ شگفت‌زدگی و ذوق نیست؛ عوض شدنِ موضوعِ شگفتی و ذوق است. مثلن کودکی که با دیدنِ رنگین‌کمان ذوق می‌کرد، حالا بزرگ شده و با پیدا کردنِ یک ساعتِ خالی در میانِ یک هفته‌ی شلوغ ذوق می‌کند. مدت‌ها گمانم این بود که زندگی باید یک روایتِ بزرگ داشته باشد؛ یک پیروزی، یک نقطه عطف، یک جمله‌ی اسطوره‌ای که آخرِ داستان زیرش خط بکشند. حالا اما شک کرده‌ام. شاید زندگی هیچ‌وقت نخواسته شاهکار باشد. شاید تمام همین چیزهای کوچک و بعضن بی‌اهمیت‌اند که زندگی می‌خواسته باشد. شاید نیازی نبوده که همیشه دنبالِ معنای زندگی بگردیم. شاید زندگی کردن همین‌هایی‌ست که همه دارند در اکثر مواقع انجام می‌دهند. بدون خلق‌های بزرگ. بدون اسطوره‌های تکرار نشدنی. بدون قهرمان‌های نامدار.
August 7, 2026 4.2K 67