امروز باهاش خداحافظی کردم. کاناپه‌ی قدیمی‌ام را گذاشتم سرِ کوچه و شش… — • رایمون — TG.ME

امروز باهاش خداحافظی کردم. کاناپه‌ی قدیمی‌ام را گذاشتم سرِ کوچه و شش سال خاطره را. کاناپه‌ای که شش سال یک گوشه‌ی ثابت در زندگی‌ام بود. همزمان با اولین خانه‌ی مجردی‌ام باهام هم‌خانه شد تا همین چند ساعت پیش. از روزهایی که هنوز خیلی چیزها را نمی‌دانستم؛ ولی زندگی قشنگ‌تر بود، تا امروز که احتمالن خیلی چیزهای دیگر را هم نمی‌دانم؛ ولی زندگی ظالم‌تر است. چقدر وقت باهاش گذرانده‌ام. ساعت‌ها روی‌ش نشسته‌ام و به سقف نگاه کرده‌ام. کتاب خوانده‌ام و بعضی کتاب‌ها را نیمه‌کاره رها کرده‌ام. فیلم دیده‌ام و گاهی وسط فیلم خوابم برده. چای خورده‌ام و لکه‌هایی روی دسته‌اش افتاده که هیچ‌وقت درست پاک نشده. شب‌هایی که خسته از کار برمی‌گشتم و هنوز لباس‌هام را در نیاورده همان‌طور رویش می‌افتادم. صبح‌هایی که دیر بیدار می‌شدم و تازه می‌فهمیدم گودرفتگیِ بیش از اندازه‌یِ یک‌طرفِ کاناپه، باعث کمردردم شده. و هزار هزار خاطره‌ی کوچکِ این‌طوری. آدم‌ها هم زیاد رویش نشسته بودند. بعضی‌ها هنوز هستند و بعضی‌ها مدت‌هاست از زندگی‌ام رفته‌اند. بعضی حرف‌ها که روی کاناپه زده شد؛ بعدن خیلی‌چیزها را عوض کرد. کاناپه هیچ‌وقت چیزی نپرسید. چیزی نخواست. ادعایی نکرد. فقط تحمل کرد. وزن آدم‌ها را؛ وزن بدن‌شان را؛ و گاهی وزن چیزهایی را که با خودشان آورده بودند. امروز که جابه‌جایش کردم، زیرش چیزهایی پیدا شد که یادم رفته بود وجود دارند. یک تکه کاغذ، چند سکه، فندک، یک بسته سیگار قدیمی با چند نخ سیگار تویش، گرد و خاکی که معلوم نبود از کدام سال مانده. امروز در واقع یک کاناپه را عوض کردم، اما انگار تکه‌ای از شش سالِ گذشته‌ام و خاطره‌هام را برداشتم و گذاشتم سرِ کوچه. چیزی که دیگر به دردِ زندگیِ جدیدم نمی‌خورد، اما تمامِ زندگیِ قدیمی‌ام بود. آن‌لحظه نتوانستم ولی حالا می‌خواهم باهاش خداحافظی کنم. خداحافظ. ممنون که این همه سال خستگی‌هام را تحمل کردی؛ بدون سوال پرسیدن، بدون قضاوت کردن، بدون غر زدن.
August 4, 2026 4.2K 29