هیچ اتفاقِ مشخصی برای تعریف کردن ندارم، اما تمام بدنم خسته است. از آن… — • رایمون — TG.ME

هیچ اتفاقِ مشخصی برای تعریف کردن ندارم، اما تمام بدنم خسته است. از آن خستگی‌هایی که اگر کسی دلیلش را بپرسد نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم. نمی‌شود گفت از کدام خبر، کدام حرف، کدام آدم. یک جایی در درونم شلوغ و مه‌گرفته شده و هیچ‌چیز سرِ جای خودش نمی‌نشیند. انگار چای تازه‌دم ریخته‌ای و یادت رفته بخوری. بی‌مزه می‌شود و ضدحال می‌شود و تلخ و سرد می‌شود و خلاصه خوب نمی‌شود. بعضی وقت‌ها خانه آن‌قدر ساکت است که مجبورم می‌کند به درد و دل‌های یخچال گوش کنم. راه می‌روم بی‌دلیل. چراغ اتاق را روشن می‌کنم، بی‌دلیل. خاموشش می‌کنم، بی‌دلیل. و نمی‌دانم دقیقن دنبال چه می‌گردم. شاید هم دنبال چیزی نیستم. شاید فقط دلم می‌خواهد مطمئن شوم هنوز می‌توانم از این اتاق به آن اتاق بروم و هیچ‌کس جلویم را نگیرد. شاید برای احساسِ زنده بودن، به همین حرکت‌های کوچک احتیاج دارم. شب‌هایی هست که خسته‌ام، اما خوابم نمی‌برد. گوشی را برمی‌دارم، چند دقیقه بی‌هدف صفحه را بالا می‌کشم، بعد می‌گذارمش کنار. دوباره برمی‌دارم. انگار دنبال خبری هستم که هیچ‌کس منتشرش نکرده؛ خبری که بگوید همه‌چیز قرار است کمی آسان‌تر شود. اما خبری نمی‌آید و من به سقف نگاه می‌کنم و با فکرهایی حرف می‌زنم که روزها اجازه نداده بودم صدایشان را بشنوم. و حال این فکرها از لایه‌ی نازکی گذشته‌اند و به من رسیده‌اند. اگر امروز هیچ کاری نکردم، اگر جواب بعضی پیام‌ها را ندادم، اگر اتاق به‌هم‌ریخته ماند و لباس‌هام روی صندلی جمع شدند، اگر حوصله‌ی حرف زدن نداشتم و از خودم هم خسته شدم، اشکالی ندارد. نه اینکه شبیه این روان‌شناس‌ها الکی حرف بزنم. نه واقعن. همه‌ی روزها قرار نیست به چیزی تبدیل شوند. فهمیده‌ام که لازم نیست همیشه آن آدمِ محکم و فهمیده‌ای باشم که همه رویش حساب می‌کنند. لازم نیست هر بار که زمین خوردم، سریع بلند شوم تا کسی نگران نشود. بعضی وقت‌ها حق دارم همان‌جا بنشینم، دست‌هام را روی صورتم بگذارم و اعتراف کنم که دیگر نمی‌دانم چه کار باید بکنم. فهمیده‌ام که گاهی باید همینطور بود و رفتار کرد؛ شکلِ صادقانه‌ی ادامه دادن. ادامه می‌دهم با همین‌ها. و اگر هیچ‌کدام جواب نداد، باز هم اشکالی ندارد. نمی‌خواهم بگویم همه‌چیز درست می‌شود. بعضی چیزها شاید هیچ‌وقت مثل قبل درست نشوند. اما می‌شود با جای خالی‌شان زندگی کرد؛ می‌شود آرام‌آرام برای غم‌ها اتاقی ساخت که تمامِ خانه را نگیرند.
August 4, 2026 4.1K 49