من هیچوقت آدمِ قابلاعتمادی نبودم. آیندهای که من به کسی قول میدادم، واقعی نبود، اصلن شاید حتی وجود نمیداشت. نه اینکه بخواهم دروغ بگویم یا به قولهایم عمل نکنم؛ بلکه هیچوقت نتوانستم به فردایی که هنوز نیامده، وفادار بمانم. دوستهام و همکارهام و آن همسایهی طبقهی پایینِ روی مخ، خانه میساختند یا با هزارجور وام خانه میخریدند و من پولِ آخر ماه را خرجِ شبی میکردم که شاید دیگر هرگز تکرار نمیشد. شاید هم تکرار میشد و من با فکر کردن به اینکه قرار نیست تکرار شود، عیش و عشرتم را موجه میکردم. میگفتند بیفکری و بیبرنامه. بودم. اما من از آنهایی که تمام عمرشان را برای روزهای بهتر پسانداز میکردند و وقتی روزهای بهتر رسید، دیگر خودشان آن آدمِ سابق نبودند، میترسیدم. زیاد عاشق شدم و هیچکدام را تا آخر نرسیدم. نرسیدم یا نگذاشتند برسم. فرقی نداشت. بعضیها رفتند، بعضیها را خودم فراری دادم و بعضیها آنقدر در زندگیام ماندند که دیگر نفهمیدم هستند یا نه. اسمش را هرچه میخواهی بگذار؛ بیثباتی، هوس، ترس. من بلد نبودم آدمها را به آیندهای دعوت کنم که خودم هم به وجودش مطمئن نبودم. همیشه فکر میکردم زندگی چیزی شبیه خیابان است؛ راه میروی، هرجا دلت خواست میایستی، هرجا خسته شدی مینشینی و اگر از مسیر خوشت نیامد، کوچه را عوض میکنی. بعد فهمیدم مردم برای خیابانها اسم گذاشتهاند، تابلو نصب کردهاند و از تو میخواهند تا آخر عمر، همان مسیری را بروی که یک روز انتخاب کردهای. من اما چندینبار مسیرم را عوض کردم. گم هم شدم. فقط نخواستم به مقصدی برسم که دیگر دوستش نداشتم. خیلیها از من دلخورند. احتمالن حق دارند. من آدمِ ماندن نبودم. گاهی وسطِ حرف، وسطِ عاشقی، وسطِ زندگی، ناگهان احساس میکردم چیزی درونم دارد خاموش میشود و باید بروم. نه اینکه بیرون بهتر بود؛ احتمالن چون ماندن، کمکم شبیه خیانت به خودم میشد. حالا اگر از من بپرسند از این همه رفتن، از این همه اشتباه، از این همه زندگیِ بینقشه چه چیزی مانده، جواب بزرگی ندارم. چند خاطره مانده، چند آدم که دیگر اسمشان را نمیآورم، چند شب که هنوز بویشان در ذهنم هست و بدنی که کمی خستهتر از قبل شده. ولی دستکم میدانم هیچوقت تمام عمرم را صرفِ تبدیل شدن به آدمی نکردم که دیگران دوست داشتند. نمیخواهم یک روز به آخرِ زندگی برسم و بفهمم تمام عمر، آدمِ خوبی بودهام؛ فقط برای اینکه هیچوقت جرئت نکردهام خودم باشم.
July 31, 2026 5K 88