عید قربان
شبانگاه،
فرشتهٔ وحی آمد
و گفت:
«ای ابراهیم،
فرمانیست بزرگ...
میپذیری؟»
فرمود:
«بگو،
اگر از سوی اوست،
جان نیز فدایش باد.»
گفت:
«فرزندت،
شیرهٔ جانت،
اسماعیل را،
در راهِ خدا
قربانی کن!»
وای از دلِ پدر...
چگونه تواند
با دستِ خویش
فرزندِ تنها را
قربانی کند؟
دلش،
میانِ امرِ خدا
و مهرِ پدر،
گیج و گمگشته بود...
فریاد از روزِ آزمون—
چه سخت امتحانی!
نمرهاش اگرچه بلند است،
راهش،
سنگین و دشوار است.
گفت با دلِ خویش:
«آری، باید که تسلیم شوم،
که هر چه هست،
از آنِ اوست؛
اوست خدای بخشندهٔ مهربان.»
رو کرد به فرزند:
«ای جانِ پدر،
حکم آمده است،
باید بپذیریمش.»
پسر گفت:
پدرجان،
من سراپا قربانیام.
نه یک جان،
که اگر صد جان داشتم،
در راهِ خدا
همه را میدادم.
کارد،
تا گلو رسید،
اما کند شد،
به فرمانِ آن یگانهٔ بیهمتا.
بارِ دگر کشید،
و باز،
کارد،
در گلو،
کند شد...
ناگاه،
آوازی آمد از افلاک:
«ای ابراهیم!
دست نگهدار!
فرزندت را مکش،
قبول شدی
در آزمونی عظیم...»
و گوسفندی
پدیدار شد،
از سوی خدا.
گفتند:
«پاداشِ تو این است، ای خلیل:
به جای پسر،
این قربانی را
به درگاهِ دوست
تقدیم کن...»
سیروس حکیمی
















