سخنان آقای غنینژاد درباره شریعتی نیز نخستین نمونه از این رویکرد نیست. شریعتی را میتوان سومین سوژه این جریان، پس از محمد مصدق و یرواند آبراهامیان، دانست؛ افرادی که بیش از آنکه موضوع نقد قرار گیرند، هدف تخریب بودهاند. این رویکرد تنها به آنان محدود نمانده است. نیما یوشیج، احمد شاملو و جلال آلاحمد نیز بارها از سوی این جریان بهعنوان کسانی معرفی شدهاند که ذهن جوانان ایران را «مسموم» کردهاند. برای این جریان، مفاهیمی همچون استقلال، مبارزه با استبداد، موازنه منفی و نگاه انتقادی، نه بخشی از میراث فکری ایران، بلکه مانعی در برابر ادغام در سرمایهداری جهانی تلقی میشود.
متأسفانه، این گفتمان توانسته است بخشی از جامعه را به سوی نوعی انزجار از سازندگان تاریخ معاصر ایران سوق دهد. حال آنکه میان «نقد» و «نفرت» تفاوتی بنیادین وجود دارد. نقد، فهم و ارزیابی عقلانی است؛ اما نفرتپراکنی، جایگزین کردن برچسب و اتهام به جای استدلال است. اگر بخواهیم این وضعیت را با مفاهیم روانکاوانه توصیف کنیم، میتوان گفت نوعی الگوی هیستریک در شیوه مواجهه با این شخصیتها مشاهده میشود؛ به این معنا که صرف شنیدن نام آنان، موجی از اتهامزنی را برمیانگیزد. از سوی دیگر وضعیت سایکوتیک از آنان دور نیست. اگر جامعهای به تخریب مستمر حافظه تاریخی و سرمایههای نمادین خود تن دهد، در نهایت خود را نیز در معرض نوعی ویرانی هویتی قرار خواهد داد.
این وضعیت، تا اندازهای یادآور توصیف آنتونیو گرامشی از ایتالیا در دوران موسولینی است. گرامشی معتقد بود هنگامی که روشنفکران ارگانیک از ایفای نقش تاریخی خود بازمیمانند، جامعه نیز بهتدریج از آگاهی نسبت به منافع واقعی خویش فاصله میگیرد و خودآگاهی تاریخیاش تضعیف میشود. در چنین شرایطی، میدان برای گسترش گفتمانهایی فراهم میشود که به جای فهم انتقادی تاریخ، بر تخریب حافظه تاریخی و هویت جمعی استوارند.



