شعر ودکلمه❤️: post #2215 — TG.ME

ای داغِ مانده درقلب پریشانم، چه می‌خواهی؟ ای زخمِ کهنه از دلِ رنجانم، چه می‌خواهی؟ خاموش شد فانوسِ شب‌هایِ پر از رؤیا، از آخرین نورِ شبستانم، چه می‌خواهی؟ جز سایه‌ای از خویش دیگر هیچ باقی نیست از این غبارِ مانده بر ایوانم، چه می‌خواهی؟ دریاچه‌ای خشکیده در جانم نهان دارم، بارانِ خون از چشمِ گریانم، چه می‌خواهی؟ صد رودِ جاری در رگم روزی خروشان بود، از چشمه‌هایِ خشکِ بارانم، چه می‌خواهی؟ رفتی و بعداز تو جهانم شهرِ هجران شد از این دلِ بی‌تاب و حیرانم، چه می‌خواهی؟ یک شهرِ خاموشی‌ست در ویرانهٔ قلبم، از کوچه‌هایِ خالیِ جانم، چه می‌خواهی؟ ویرانه ای مانده ست زآن قصر جوانی مان جز برگِ خشکیده زِ بستانم، چه می‌خواهی؟ من با غمت خو کرده‌ام، چون سایه با دیوار، ای رنجِ مانده در گریبانم، چه می‌خواهی؟ دیگر چه مانده از منِ ویرانِ بی‌فردا؟ جز خاطری از عشقِ پنهانم، چه می‌خواهی؟

❤2
August 1, 2026 160 4