یک روز من
ساعت هشت و نیم صبح در جلسه مدیران خانههای بلوط شرکت کردم.
علیرضا پسر دو ساله ام که از بدو تولد دچار یک بیماری مغزی است حالش بد شد، جلسه را ساعت نه و نیم ترک کردم با همسرم رفتیم دکتر.
تا نوبت ما در مطب شود یکسری رفتم خانه بلوط روستای سمغان با مهندس فروغ نژاد همفکری کردم برای پیشرفت کار پروژه خانه بلوط. تمام تلاش را میکنیم تا دوماه آینده افتتاح شود.
با مهندس صحبت کردم که گچ خرید کنیم برای سفید کاری، و لودر بیاریم تا محوطه و حیاط آماده شود.
در همین حین خانمم زنگ زد و با گریه گفت حال علیرضا خراب شده زود بیا.
از مهندس فروغ نژاد خداحافظی کردم، به سرعت حرکت کردم به سمت شهر، در بین راه گریه کردم و با خدا در دل کردم که نه به خاطر من بلکه بخاطر دل مادر علیرضا او را از بلا دور نگه دارد از این بیماری سخت، حفظش کند. رفتم مطب دکتر، علی رضا را بردیم یک دکتر متخصص دیگری، دکتر گفت سریع سرم به او وصل کنید.
پرستار نتوانست رگ دست را پیدا کند با چشمانی پر از اشک بغلش کردم رفتم بیمارستان بلکه آنها بتوانند، دستان علی رضا خونی بود از سوزنهایی که نتوانستند رگ را پیدا کنند.
سرم تمام شد.
ساعت دو برگشتم موسسه چند دقیقه ای در جلسه مدیران شرکت کردم.
برگشتم خانه تا ساعت چهار همچنان علی رضا بیحال بود.
آمدم دفتر مرکزی خانه بلوط در دهدشت، از یک مربی مصاحبه گرفتم، میخواست مربی خانه بلوط شود.
حسین که رشته پرستاری ارتش میخواند تازه از دوره برگشته از بس در دوره نظامی گرما زده و سختی کشیده بود مریض شده بود، خانمم حسین و علی رضا را برد دکتر برای آزمایشگاه و ... من نتوانستم همراه شون باشم.
یک خانم آمد از مشکلات بچهاش گفت درخواست کتاب داشت، کتاب «از نوجوان شنیدن» را بهش دادم. مقداری از دغدغه هاش گفت.
زیبا ماژرپور که گلیم میبافد هنر دستش را آورد و یک قاب و یک کیف را از او خریدم با هدف اشتغال آفرینی. زیبا گلیمهای قشنگی میبافد.
در این بین بیش از بیست تلفن از عرفان کارپرداز موسسه جواب دادم که مشغول خرید برای ساخت خانه بلوط بود و مدام همفکری میکرد که چه جنسی بخرم؟
با خانم سارا برین مسول پژوهش موسسه نشستم که در مورد چند مسأله گفتگو کنم آنقدر تلفن داشتم که نشد.
آقای دکتر صفری مهمانی که هر سال از تهران همراه خانمش می آید و با کودکان خانه بلوط الکترونیک کار میکند، آمد به دفتر موسسه .
آقای صفری از خانه بلوط چیر برگشته بود آمد و از چالش ها و مسایلی که در خانه بلوط دیده بود طرح مسأله کرد، بیش از یک ساعت صحبت کردیم.
در این بین سید علی... چند بار زنگ زد و درخواست کمک مادی داشت. از این تلفنها روزی بیش از پنج شش بار دارم.
ساعت نه شب شد جلسه تمام شد یکی از کودکان خانه بلوط روستای ... همراه مادرش آمد و مشکلات مادی داشتند از لباس های که یکی از دوستان توییتر داده بود به آنها دادم.
همسرم زنگ زد بیا دنبال مون سرم حسین تمام شده، کارم طول کشید نتوانستم بروم سراغ شون با تاکسی آمدند.












