*خطوطِ روی صورتِ آدمیزاٰد، یادگارِ خاطراتی هستند که جرأت یادآوریشان را ندارد.* سراغشان نمیرود. دستشان نمیزَند. میتپاندشان توی سوراخ سمبههای قلبش؛ یک جاٰیی دور از چشم تا فراموش کند امیدِ بکر و دست نخوردهی جوانیاش حیف و میل شده. میتپاندشان لا و لوی اسباب و اثاثیهی خانه، زیر تخت، توی خنکیِ ملحفهها، بین کاسه بشقابِ ته کابینتها یا دفنشان میکند زیرخاک گلدانهای ایوان! یکطور گم و گورشان میکند تا ناچار نباشد از آنها حرف بزند *و بتواٰند وانمود کند همیشه خوشبخت بوده، به موقِع رسیده و بر قلبش وزنهای سنگینی نمیکند.*
حالاٰ ظاهرا ما زندگی را از سر گرفتهایم، توی خوشیهای عاریهای، آسودگی و فراغَتی نیمبند که هر لحظه ممکن است پاره شود غلت میخوریم، گرمِ معنا بخشیدنیم و تقلا میکنیم «بودنمان» را در غیابِ «رفتهها» جشن بگیریم و این چند صباح را فرصت و موهبتی دوباره برای آرزو کردن و احتمالاً نرسیدن ببینیم! ظاهراً مشغولیم به هم و یکطور که انگاٰر آب از آب تکان نخورده و ما هنوز همان مردمانِ سابقیم، سرمستیم از خبر بازگشتِ اینترنت.
امّا درواقع ما کهنه سربازانی بازگشته از خط مقدمیم که خوش خوشانک و روزمرگی را از یاد بُردهایم [و حاضر نیستیم شبها بیاسلحه بخوابیم چون دیگر زیستن بدون ترس از مرگ را بلد نیستیم.](https://ble.ir/mimsani) بااینحاٰل خطوط عمیق روی صورتمان را میپوشانیم و از یکدیگر دربارهی *«پیر شدنِ جمعی»* چیزی نمیپرسیم. میداٰنیم که هرکداممان حالاٰ، خاطراتی داریم که جرأت یادآوریشان را نداریم…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊


